وووی...یا علی چ صبری داری...من از ترس افکار مسمومی ک داره و ب بچم تزریق نکنه ی جنگ زرگری با شوهرم راه انداختم و با مادرشوهره سفره یکی بودیم تازه تازع تونستم سفره امون رو جدا کنم...برا منم از این دور از جون زرت و پورت ها زیاد میکنه تو دلم میگم باااش تا یساعت من بچمو با تو تنها بذارم...فک میکنه من کارمندم بچم صبح تا ظهر زیر دست اونه...آره جون خودش...
منم علنی بهش چیزی نمیگم چشم رو میگم و کار خودم رو میکنم.البت اونم واضح پا رو دم من نمیذاره ها...ب صورت قربون و صدقه بلاها و تصمیماتی رو ک راجع ب بچم داره اعلام میکنه والا ک درررررجا جوابشو آنچنان قششششنگ میدادم تا کیف کنه...
تو ام هر وقت گفت این پسر منه و من بزرگش میکنم و اینا بگو بذار تتمه همین پسری رو ک بزرگش کردی و هنوز بچه اس رو من بزرگ کنم تا این یکی...بعدشم وقتایی ک هست ب بهانه شیر دادن و خوابوندن بچه برو اون اتاق...تا میتونی رسمی و خشک و کوتاه صحبت کن...
والا...