مادر شوهرم به عمه های شوهرم گفته من بین شوهرم و بچه هاش رو بهم زدم و ...
در صورتی که اونها دائم بی احترامی کردن و من خر ساده هر دفه رفتم سمتشون ک شاید بهتر بشن ولی بیشتر بی احترامی کردن ، یکی از عمه های شوهرم بهم پیام داد و کلی بد گفت
دلبند مادر،فرزند عزیزی که هیچوقت ندیدمت،دلم برای حس دوباره ات تنگ است،چقدر ذوق داشتم از آمدنت و با تو خو گرفته بودم....دیگران مرا به نبودنت دلداری میدهند،اما نمی دانند نمیشود فراموش کرد کسی ک قرار بود روزی تمام سهم تو از این زندگی شود و دیگر نیس،به چه امیدی بدون تو ادامه دهم،شاید برای بقیه چیزی جز یک تکه گوشت بی جان نبودی اما برای من دنیایم شده بودی،کم کم داشتی صاحب اسم میشدی بهار عمرم،دلم تنگ است برای حس داشتنت برای دوباره دوست داشتنت،دوباره به آغوشم برگرد که نبودنت درد است و این درد توان من را کم کرده......."نوزاد رنگین کمان"منتظرتم