چند سال پیش که مجرد بودم خونه بابام اینا... یه زن و شوهر بودن یکسال ازدواج کرده بودن.... طبقه چهارم ما.... اصلا ما با اونا حتی سلام و علیک نداشتیم و هیچ وقتم هیچ بحث و دعوایی بین شون نديديم.... یه شب ساعت 1 اینا.... زنش بدو بدو پله هارو اومد پایین ماهم طبقه اول...
درو مارو بشدت میزد بعد که درو باز کردیم بدون سلام و علیک اومد تو خونه و درو بست با گریه و سر و وضع نا مناسب.
تا اومد درو بست شوهرش دنبالش دویید پایین.. نفهمید خونه ماست رفت از در حیاط بیرون فکر کرد زنش رفته تو خیابون.
منو بابامم چهار چشمی فقط داشتیم زن رو نگاه میکردیم که چیشده این چرا اینجوری اومد تو خونه ما یهو...
کسی هست بقیه شو بگم... یا فقط دارم الکی برای خودم تایپ میکنم