بچه سال تر که بودم یه تابستونی پامو کردم تو یه کفش که الا و بالله برم بغل دست آقام شاگردی تو بازار تره بار...
اونجا تا چشم کار میکرد نوبرونه ریخته بود...
مشتری بود که سوا کردنی از ذوق بو و برنگ میوه ها پاکت به دست تا خود خونه بشکن میزد...
پشت بندش،اونوره سال دیدم که نه!
نمیشه به این راحتیا از کنار
سیرترشی های جاافتاده ی هفت ساله ای که خان جون میندازه و میذاره تو زیرزمین گذشت...
اما دیگه تو بیست و یک سالگی که عاشق منیژه شدم تقریبا میدونستم از زندگی چی میخوام...
به اون سن
عشق منیژه نه نوبرونه بود و نه جا افتاده...
تقریبا یه طعمی بود تو مایه ی دمپختک های مامانم که هنوز خورده نخورده بازم این دل لاکردار هوس یه جفت دونگ دیگشو داشت...
#فرشته