2777
2789
عنوان

خیلی دلم شکست

243 بازدید | 20 پست

زنگ زدم بهش کجای بیا خونه میگه دامادمون (شوهر خواهر)اومده محل کارش نمیتونم ولش کنم گفتم خب باشه برو منم که رفتم واسه تو کیک گرفتم  خداحافظی کردم  خیلی دلم گرفته اون هیچی نگرفته واسم خیلی بد جور ضایع شدم جلو مامان بابام اخه با بابام رفتم بیرون گرفتم الان اومده بودم خونمون واقعا متنفرم از مردای که میزنن تو ذوق زناشون میدونم چیزی نیست ولی مگه چشون میشه یه شاخه گل بگیرن

اگه میشه واسه خوشبختیم یه یه صلوات بفرستید.من نه منم ننم منم چمن منم منم چمن😂😂😂😂

سلام لطفا برای تاپیک لعنتی من گزارش بزنید تا حذف بشه مرسی. 

من       دختر          بارانم   👑    من       همان    بوی       نم       بارانم    👑    من        همان     هوای        بارانیم      👑

چقدر این مردا بی ذوقن

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

چقدر این مردا بی ذوقن

بغض گلوم گرفته نیمتونم گریه کنم میدونم چیزی نیست من ایقد با ذوق رفته بودم واسش همه چی گرفته بودم اون یادش که نبود هیچ وقتی هم من گرفتم زد تو ذوقم😔😔😔😔

اگه میشه واسه خوشبختیم یه یه صلوات بفرستید.من نه منم ننم منم چمن منم منم چمن😂😂😂😂
فردا ولنتاین نیست مگه

خب امشبه دیگه کسی که نمیره صب کافه ای چیزی

اگه میشه واسه خوشبختیم یه یه صلوات بفرستید.من نه منم ننم منم چمن منم منم چمن😂😂😂😂
اشتباه از خودمون هست که واسه ولنتاین ارزش قایل میشیم و باعث به وجود اومدن این ناراحتی ها مسشیم

دیگه سال دیگه اگه جوهر هم بشه شوهرم واسش نمیگرم 

اگه میشه واسه خوشبختیم یه یه صلوات بفرستید.من نه منم ننم منم چمن منم منم چمن😂😂😂😂
بغض گلوم گرفته نیمتونم گریه کنم میدونم چیزی نیست من ایقد با ذوق رفته بودم واسش همه چی گرفته بودم اون ...

عزیزم انفاقا خیلیم چیز بزرگیه..این مردا کلا درک ندارن .اگر همین کارو یه غریبه بکنه براش سینه خیز میرن ولی زنشون انجام بده بی اهمیته

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
عزیزم خودتو ناراحت نکن منم امروز واسه همسرم کادو گرفتم ولی اون هیچی نگرفت 

زد تو ذوقت ؟اخه اونم نگرفته بود ولی من گرفتم بازم خدالعنتم کنه که اینقد دوسش دارم

اگه میشه واسه خوشبختیم یه یه صلوات بفرستید.من نه منم ننم منم چمن منم منم چمن😂😂😂😂
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز