2777
2789
عنوان

خیلی دلم شکست

| مشاهده متن کامل بحث + 243 بازدید | 20 پست
عزیزم انفاقا خیلیم چیز بزرگیه..این مردا کلا درک ندارن .اگر همین کارو یه غریبه بکنه براش سینه خیز میر ...

واقعا فقط خدا لعنتم کنه که رفتم واسش گرفتم کاش دستم میشکست

اگه میشه واسه خوشبختیم یه یه صلوات بفرستید.من نه منم ننم منم چمن منم منم چمن😂😂😂😂
عزیزم فقط تولد یا سالگرد عقد مردا زیاد ولنتاین و این چیزا رو نمیپسندند 

سالگر عقد که اصلا پیشم نبود حتی یه تبریکم نگفت

اگه میشه واسه خوشبختیم یه یه صلوات بفرستید.من نه منم ننم منم چمن منم منم چمن😂😂😂😂

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

زد تو ذوقت ؟اخه اونم نگرفته بود ولی من گرفتم بازم خدالعنتم کنه که اینقد دوسش دارم

عزیزم نگو اینجوری مردا بیشترشون همینن منم همسرم نه واسه تولدم نه واسه روز زن هیچ کدوم کادو نمیگیره با اینکه من چند روز قبل بهش میگم ولی اون میگه یادم رفت اصلا. اصلا خودتو ناراحت نکن بشین کیک تا آخر خودت بخور اومد حالش جا بیاد 

انقدر این چیزا رو بزرگ نکنین برا خودتون والا من هم زنم هم مادرم هیچ وقت نه روز زنی داشتم نه روز مادر تو این مناسبتها فقط تو فکر مادر خودم هستیم ومادر شوهرم نمیگم ناراحت نمیشم ولی چه میشه کرد اصلا کسر شانم میشه حتی به روشون بیارم بی خیالی طی کن دوای هر درد بی درمونیه

سالگر عقد که اصلا پیشم نبود حتی یه تبریکم نگفت

بعد چند سال زندگی مشترک به این نتیجه رسیدم که مردا همگی فراموش کار هستند تا اینکه امسال خودمم یادم رفت سالگرد ازدواجمون رو خخخ

بیخیال اینقدر تو زندگی مشکلات پیش میاد که اینا دیگه به چشم نمیا 

التماس دعا
واقعا فقط خدا لعنتم کنه که رفتم واسش گرفتم کاش دستم میشکست

حالا خودتو سرزنش نکن فقط شوهرشما ک اینطور نیست اکثر مردا اینطورن. ب خوبی هاش فکر کن. 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792