زد تو ذوقت ؟اخه اونم نگرفته بود ولی من گرفتم بازم خدالعنتم کنه که اینقد دوسش دارم
عزیزم نگو اینجوری مردا بیشترشون همینن منم همسرم نه واسه تولدم نه واسه روز زن هیچ کدوم کادو نمیگیره با اینکه من چند روز قبل بهش میگم ولی اون میگه یادم رفت اصلا. اصلا خودتو ناراحت نکن بشین کیک تا آخر خودت بخور اومد حالش جا بیاد
انقدر این چیزا رو بزرگ نکنین برا خودتون والا من هم زنم هم مادرم هیچ وقت نه روز زنی داشتم نه روز مادر تو این مناسبتها فقط تو فکر مادر خودم هستیم ومادر شوهرم نمیگم ناراحت نمیشم ولی چه میشه کرد اصلا کسر شانم میشه حتی به روشون بیارم بی خیالی طی کن دوای هر درد بی درمونیه
واقعا فقط خدا لعنتم کنه که رفتم واسش گرفتم کاش دستم میشکست
حالا خودتو سرزنش نکن فقط شوهرشما ک اینطور نیست اکثر مردا اینطورن. ب خوبی هاش فکر کن.
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!