2777
2789
عنوان

چالش مجردین برای ازدواج

| مشاهده متن کامل بحث + 31449 بازدید | 1019 پست

چالش# سیزدهم

🤩🤩🤩وای که چقد ذوق این روزارو داشتم هر چقد که نزدیکتر میشدیم من شوقم بیشتر میشد😍😍خداروشکر همه کارا از قبل به کمک همسر جان انجام شده بودو هیچ کاری نمونده بود ...شبش که همه دخترای فامیل خونه ما بودن و بزن و برقص بود 😁من سعی کردم که زودتر بخوابم که صب سرحال باشمممم حتی شبم خواب عروسی رو دیدم😂😂😂صب با زنگ گوشیم پاشدم دیدم بله آقا میگه من پایینمو زود اماده شو بیا سریع اماده شدم رفتم پایین که بریم ارایشگاه وای که ذوق از چشمای دوتامون میریخت🥰🥰🥰منو رسوند ارایشگاه رو خودشم رف دنبال کاراش..ارایشگرم کلی ازم تعریف کرد که وای چه ارامشی داری و خوبه که اینقد ریلکسی 🥰بعد از اینکه کارش تموم شد از دیدن خودم ذوق مرگ شدم وای که چقد ملوس و ناز شده بودم ارایشگرمم که کلی ازم تعریف کرد 🙃نزدیکای ظهر بود که عشقم زنگ زد بیاد دنبالم که بریم آتلیه منم گفتم اماده اس که بیاد وقتی رفتم پایین تا منو دید بغلم کردو پیشونیمو بوسیدو گف چه عروس خوشگلی دارم من چقد ناز شدی عزیزم منم مخکمتر بعلش کردمو رفتیم سوار ماشین شدیم تو راه کلی سر به سرم گذاشتو شیطونی کرد تا رسیدیم آتلیه اونجا دیگه مجالی به عکاس نمیدادیم اینقد که خودمون ژست عاشقانه داشتیم عکاس هر لحظمونو ثبت میکرد چقد ازمون تعریف کردو گف که عشقمون زیباست و پایدار باشه🥰بعدشم که رفتیم تو باغ دوس داشتم عروسیم تو باغ باشه که عشقمم همه چی رو همونجور که مت دوس داشتم حاضر کرده بود وارد باغ که شدم مامانم و مادر شوهرم برامون اسپند دود میکردنو بثیه بزن و برقص داشتن عشقمم همش دم گوشم مث مثل الماس میدرخشی اینجا😍😌منم در گوشش گفتم وای که چقد حس قشنگیه عروس مردی مث تو بودن🦋رقصمونم که از قبل طراحی کرده بودیم و کلی کیف کردیم وای که همه چی دقیقا مثل رویاهام بود بعد بریدن کیک هم که مراسم اتیش بازی بود اخر شب که بیشتر از همه به خودم خوش گذشت💙💙💙

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

سلام دخترا میگم شما از کجا لباس زیر می‌گیرید؟ من امروز اولین سفارشم رو از سامان لعیا گرفتم تولیدی تخصصی لباس زیره. کیفیتش خیلی خوب بود، فقط دغدغه‌م هزینه ارسال بود که با کد free برام رایگان شد. تا کدش رو نبستن شما هم برید سفارش بدید.

چالش 18#:

 دیشب  داشتم تلفنی با همسر جان  حرف میزدم   حرف افتاد گفت که  اره دوهفته دیگه عروسی دوستم  هست    گفته شماو  بانوهم تشریف بیارید  گفتم دوست  نزدیکته؟؟  اقای فلانی؟؟ گفت اره😯😯😯😯 گفتم  حالا من  لباس  چی   بپوشم؟😯😯😯😯 پارچه بگیرم بدوزم یا بریم خرید  گفت  باهم میریم  خرید  گفتم   ارایشگاهم برم؟😉😉😉😉   گفت حالا چون تویی باشه😯😯😯  گفتم موهامم کوتاه کنم؟؟   گفت خیر😒    گفتم  خوب کی میای بریم لباس بگیریم؟  ؟گفت  فردا میامم  خلاصه   فردا صبح حاضر و اماده رفتم دم در  بعداز گشتن فراوان  و هم نظری و گفتمانی  که باهم  داشتیم  قرار شد   یه کت شلوار خوشگل بگیرم 😍😍😍😍 مشکی وناناز😍😍😍  بایه  کفش  پاشنه  تخت   داشتم  فکر میکردم   که برای زیر کتم چیزی  بگیرم یا نه؟   بعد از همه فکر ی قرار شد   همینطوری ساده باشه یه روسری   خوشگلم گرفتم😍😍😍😍😍  زیور الاتم  که لازم نبود یه  حلقه و  یه ساعت  اها کیفم یادم رفت  یه کیف دستیم گرفتیم موقع پرو لباس  صداش کردم بیاد لباس رو تو تنم ببینه اومد تو اتاق پرو  گفتم خوبه؟؟  گفت عالی  گفتم بدن نما نیست گفت نه  خوبه  یه دفه   یهویی پیشونیم رو بوسید خوب حالا نوبت رسید به  لباس اقا به صورت کاملا  اتفاقی باهم ست شدیمم      حالا بگین چطوری      اوشون که حاضرنشد با من لباس بخره که گفت میخوام سوپرایزت کنم   گفتم باشه سوپرایز  خلاصه رفتیم  بودخونه هرکاریش  کردم نم پس نداد که😂😂😂    نوبت به ارایشگاه رسید😯😯😯😯😯    بعد از کلی حرف زدن   و تبادل  نظر   تصمیم گرفتم یه ارایش لایت خوشگل داشته باشم  کارم که تو  ارایشگاه تموم شد  زنگ زدم بیاد  دنبالم وقتی  که دیدمش چشمام شده بود قددو تا گردو😯😯😯😯 گفت وای نگاش کن  اگر  که بیرون نبودیم میپریدم بغلش😍😍😍   نگاهمو که   دید یه لبخند مکش مرگ ما  تحویل داد 😍😍😍    بعد کلی حرف زدن  رسیدیم   به تلار  عروسی انقدر  شلوغ  بود که نگوو   عروسی هم مختلط بود    وقتی ما رسیدیم  عروس داماد  رسیده بودن  رفتیم  تبریکامونو  گفتیم   کادو رو  دادیم و برگشتیم   کل عروسیم داشتیم راجب خودمون حرف میزدیم   وای این طوری بشه اون طوری بشه  فکرشو بکن 😍😍😍😍 خیلی خوش گذشت

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش19#:

امروز قراره واسه مادرشوهرجان   مهمون بیاد ماروهم دعوت  کرده بودن البته از   سه چهار روز پیش   به ما خبر داده بودن قرارشده   دسرو پیش غذاهارو من درست کنم خلاصه دست  به کار شدم  یه مدل ژله درست کنم  با ترامیسو😍😍😍😍 ژله رو گذاشته  بودم یخچال😍😍     مواد تیرامیسو   هم   اماده کردم  بیسکوییتشم درست  کرده  بودم اماده😯😯😯  قرار نشد واسه پیش غذاهم خوراک  مخصوص خودمو  درست کنم  ببرم😯😯  کارام که تموم شد  رفتم سراغ  انتخاب  لباس  تصمیم گرفتم یه شومیز  خوشگل  بپوشم😍😍 با شال  مناسبش لباسارو اماده کردم گذاشتم کنار خودمم حاضر شدم  منتظر شدم جناب همسر بیاد بریم    یادم بود چیزایی که اماده کرده بودمو یادم نره وقتی  رسیدیم  خونه مادر شوهر  هنوز   مهمونا نیمده بودن  رفتیم  وساییلو گذاشتم تو  اشپزخونه    واسه کارا تعارفم کردم که گفتن کاری نیست  رفتم اماده شدم تا اماده شدم مهمونا رسیدع بودن مهمونام  دایی و خاله  همسر بودن  با همسران سر جمع  بیست  نفر میشدیم بعد از صحبت  و پذیرایی اولیه نوبت به سرو غذا رسید  یه عادتی که این خانواده دارن اینکه سر سفره سکوت  میکنن غدا تو ارامش  و سکوت خوبی خورده شد😉😉بعداز خوردن غدام که نوبت به چایی بعد غدا رسید  حرفای بعدش راستی یادم رفته بود کلی از دسپختمم  تعریف کردن و دستورارو ازم خواستن   

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش 20#:

 امروز مثل همیشه از خواب  پاشدم ساعت  هشت صبح بلند شدم  وسایل غذامو  اماده کردم رفتم خونه رو تمیز کردن جارو گردگیری و بقیه کارا  بعد  رفتم  سراغ غذام  امروز   میخواستم که غدای ساده درست کنم   خوراک  مرغ  گذاشتم غذا جابیوفته  بعدم رفتم  تلوزیون  تماشا کردم   منتظر  بودم جناب  همسر بیاد دیدم دیر کرده هرچیم زنگ میزدم   جواب نمیداد انقدر  استرس گرفتم دیگه اخرین بار که  زنگ زدم برداشت  گفتم چرا جواب نمیدی؟؟؟  گفت کار داشتم شرمنده اماده باش میام دنبالت گفتم کجا سر  ظهری  گفت که جای بدی نمیریم  فقط خوب به خودت برس گفتم چشم  بعد از عملیات خوشگلاسیون  واماده شدن منتظرشدم بلاخره زنگ زد  رفتم دم در   سوار ماشین که شدم بعد از سلام گفتم بلاخره  نمیخوای بگی کجا قراره بریم؟؟گفت خودت متوجه میشی   دیدم  نمیشه ازش حرف کشید بیخیال شدم😂 دیدم  روبروی یه کافیشاپ ایستاد  گفتم اینجا چیکار داری؟😯😯😯  گفت بیا تو  متوجه میشی😯😯 باهم رفتیم داخل دیدم خلوته کسی نیست    طبیعیم بود یه دفه دیدم همه جعمن اونجا😯😯😯😯 یه دفه باهم گفتن   تولد تولد  تولدت مبارک😯😯 چشمام اندازه  گردو شده بود از  حالت هنگ دراومدم وگفتم  خیلی ممنون😯😯😯  یه  نگاه عاشقانه به جناب همسر انداختم دوست داشتم بپرم بغلش  ولی خو ب نمیشد  بعدش رسیدیم به مراسم کیک خوری و مخلفاتش😍😍😍   البته یادم رفت کادو هارو بگم مهم تر از  همه کادوی همسر جان  فوق العاده بو😍😍😍😍یه گردنبد  خوشگل😍😍😍😍 بهترین  سوپرایز عمرم بود😍 

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش21#:از چند روز پیش دارم  واسه امروزبرنامه میریزم از درست کردن کیک و دسر بگیر تا غذای مورد علاقه  قرار بود کیک نسکافه  ای درست کنم  با خامه  کشی  روش   از دوسه روز  قبل داشتم  کیکو اماده میکردم  هرچیم که میخواست ناخونک بزنه نذاشتم گفتم واسه دوستمه😂😂از اونجایی که اولین سالگردمون بود دوست داشتم سنگ  تموم بزارم  ولی دسرو  پیش غذا   کلی سوپ و کیک کشک بادمجون و خوراک قفقازی اینارو درست کردم واسه سر سفره واسه غذا هم زرشک پلو مرغ و قیمه  و  لازنیاو   اینارو درست کرده بودم دسرم  چند تا دسر تک نفره حالا رفتیم سر خرید کادوو😯😯😯😯 بعد از کلی  گشتن و فکر کردن تصمیم گرفتم  یه دسبند مردونه که اسم  منو خودش روش بودو  سفارش دادم    بریم سر انتخاب لباس  تصمیم گرفتم  یه پیراهن کرم بلند  بپوشم کخ استینش با گیپور کار شده بود  و استین بلند بود بلندیش تا زیر زانوم  بود برای زیرشم یه جوراب شلواری  رنگ پا پوشیدع بودم  با کفش پاشنه  تخت   یه دسبند   ست همون دسبند گرفتم بودم دستم بود باحلقمون😯😯😯😯   واسه چیدن میزم   خواهرم اینا اومدن کمکم  حالا  من برای اینکه سوپرازز  طور  باقی بمونه  گوشی رو خاموش کرده بودم  گوشی خونه هم رو پیغام  گیر بود    انقدر نگران شد که  نگو   به حالت کاملا  نگران یهو اومد   داخل خونه😯😯😯  گفت کجا بودی تو؟ میدونی  چقدر نگران شدم؟  گفتم هیجا خونه بودم یه نگاه به میز کرد گفت خبریه؟  گفتم نمیدونی؟ گفت نه       پریدم بغلش گفتم سالگرد ازدواجوت مبارک 😘😘😘😘     خلاصه بعد کاشف به  عمل اومد اقل منو سرکار گذاشته😯😯😯 از اونجایی که جناب هل شده  بود یه ساعت  زودتر اومد  تا رفت به خودش برسه مهمونا اومده بودن حسابی شلوغ بود بعد از رد بدل کردن کادو ها😯  یه اهنگ  عاشقانه لایت گذاشتن همه رفتن  وسط😍😍😍😍 خیلیی خوب بود

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش# چهاردهم

🤩🤩🤩وای که من عاشق مسافرتم همسری کیش کار داشت ینی یه سفر کاری بود که قرار شده بود منم باهاش برم این اولین مسافرتمون میشدو من کلی ذوق داشتم😍😍😍کلی لباس خوشگل موشگل جمع کردم تو چمدونو به زور درشو بستم واسه تک تک روزام برنامه داشتم🙃فردا صبش همسری اومد دنبالمون با کلی خنده و شادی رفتیم فرودگاه خداروشکر ترسی از هواپیمام نداشتم و بعد چتد ساعت تو هتل خوشگلی بودیم که پنجره اتاقش رو به دریا بودو من خیلی کیف میکردم 😁نرسیده مجبورش کردم بریم لب ساحل و کلی اب بازی کنیم 😍روزای دیگم صبحا همسری به کاراش میرسید عصر که میشد میرفتیم خرید و شهربازی شبام میرفتیم برنامه های که تو کشتی تفریحیا بود وای که کنار عشقم چقد خوش گذشت و اون سفر کلی مزه داد بهم😍😍😍

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالشس  22#: امروز جناب همسر قرار شد که مسافرت یه روزه  بره  واسه کارش😯😯😯 کلی  طرح و نقشه  ریخته بودم😉😡😉😉  کلیم پیام های عاشقانه فرستادم براش  منتها زیاد نمیتونست تلفنی حرف بزنه واسه این که  سوپرایزش کنم رفتم ارایشگاه کلی  به خودم رسیدم موهامو  رنگ  کردم وکمی مرتب کردم  موهامو قرار شد برم خونه  کیک مورد  علاقشم درست کنم رفتم دست به کار شدم واسه کیک  وسطای کار بودم که دیدم  گوشیم داره زنگ میخوره انقدر دلم واسه صداش تنگ شده بود که نگو کلیم گریه کردم پشت تلفن ازش پرسیدم کی میای خونه گفت فردا صبح خونم  منم گفتم  حالا که نیست بهتره برم واسش یه چیزی بگیرم رفتم بازار  بعد کلی   گشتن تصمیم گرفتم یه دیوان حافظ  خوشگل واسش بگیرم اخه عاشق حافظه قبل از  خواب  گفتم واسش یه یادداشت بزارم خلاصه بعد کلی فکرو خیال خوابم برد صبح که پاشدم  رسیده بود خونه

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم
جالش23#:  اسی من متوجه نشدم این چالشو

این تمرین از اول تاپیکم بود کسی انجام نداد زیاد

گفتم تو فیلم کتاب نزدیکان یا هر جایی به روابط عاشقانه بقیه دقت کنید و در تاپیک بگین

مثلا در فلان فیلم دیدم وقتی عشقش مریض میشد دستشو میگرفت تا درد هاش کم بشه 

یا در فلان کتاب خوندم جملات عاشقانه ای که نویسنده گفته بود رو جملاتش اینا بود

اینجوری دیگه روابط عاشقانه رو فقط بوس و بغل نمیبینید

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍
این تمرین از اول تاپیکم بود کسی انجام نداد زیاد گفتم تو فیلم کتاب نزدیکان یا هر جایی به روابط عاشقا ...

اها  متوجه شدم ممنونم

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش  23:# امروز داشتم یه کتاب از اون رمانای عاشقانه خفن میخوندم داستانش همچین مجذوبم کرد که نگو از صبح پای اون کتاب بودم داستانش درباره یه دختر  پسر  بود که  توی دانشگاه باهم اشنا میشن  بعد یه مدتم عاشقو معشوق   همه دیگه شدن قرار گذاشتن که باهم ازدواج بکنن  خانواده هارو  در جریلن گذاشتن همه  راضی و خوشحال بودن  همه چیم داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یه  مدت   بعد ازدواجشون  تو اوج خوشی زمانی که  درحال تدارکات عروسیشون بودن یه روز پسر قصه زمانی که داشتن با همسرش ازخرید بر میگشتن  یه تصادف  سخت داشتن😯😯😯😯  پسر قصه خودشو سپر دختر میکنه که اسیبی نبینه  دختر چیزیش نمیشه اما پسر قصه سخت اسیب میبینه البته قبل ازتصادف پسر یه مشکل کوچیک قلبی هم داشت البته اون مسئله ای نبود  زمانی که پسره بعد از تصادف متوجه  که دیگه نمیتونه راه بره البته نه برای همیشه برای مدت طولانی سعی کرد دخترره رو از خودش برونه با داد دعوا   قهر داد خواست طلاق در اوردن اشک دختره خلاصه هرکاری کرد نتونست دختر رو راضی کنه به طلاق دختره بعد یه مدت متوجه شد که  بارداره🙈🙈🙈  رفت پسره رو در جریان  گذاشت   پسره اول شکه شد😯😯 قرار شد که  به خاطر بچه یه مدت باهم زندگی کنن هرطوری بود   خونشونو چیدن  رفتن سر خونه زندگیشون از اون  جشن عروسی که  رویاش داشتن  فقط چند عکس مونده بود براشون   اولین  روزی که باهم تو یه خونه بودن خیلی سخت گذشت چون اول اینکه اتاقاشون ازهم جدا بود بعدم  کلا پسره روی خوش نشون نمیداد   اما دختره بیکار نمینشست به هر ضرب و زوری  بود پسره رو  راضی کرده بره  کار درمانی بره فیزیوتراپی کم کم در عرض چند ماه با اون عشق و محبتی که  دختره داشت و ذوقی که به  بچش داشت پله پله پیشرفت کرد تا اینکه تونست  با   واکر راه بره از زمان دقیقا مصادف شده بود  با بدنیا بودن   بچش   به هر سختی ای  بود خانومش رو رسوند به  بیمارستان وسط اون  استرش و  هیجان به دنیا اومدن بچه حال  خودشم بد شد😯😯😯  یه اوضاعی بود😯😯😯😯 با سرم دستش رفت دیدن بچش  که  یه دختر خیلی خوشگل بود😯😯😯 بعد  یهو قصه  یه فلش میزنه به چهار پنج سال بعد اونجاکه  از همه سختی ها گذر کردن😯 و خوشبخت شدن😍

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم
2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز