هرکدوم ازمردهابایه زن رفتن تواتاق
گیچ منگ بودم چه خبربود..
خونه خاله بتول تقریباخارج ازروستابودباخونه های دیگه فاصله داشت دوربرش باغ بود
تادیدم خاله بتول داره میادسمت اتاق سریع رفتم تورختخواب وخودم روزدم به خواب
نمیدونم چراحس میکردم داره نگاهم میکنه ازترس نفس هم نمیکشیدم رفت سرجاش خوابیدفکرم خیلی مشغول بودنمیخواستم بدبه دلم راه بدم گفتم شایدهمسایه باشن بااین فکرهانفهمیدم کی خوابم برد
صبح که بیدارشدم خاله داشت صبحانه اماده میکردتوجام نشستم بهش سلامکردم
گفت پاشوبرودست روت روبشوربیا
رفتم توحیاط ازاب حوض زدم به صورتم خیلی دوستداشتم بفهمم اون زن مردهاهنوزهستن یانه دزدکی به اتاقهایه نگاهی انداختم کسی نبودوتوهرکدوم مختصروسیله ای به چشم میخورد
سرسفره ی صبحانه گفتم خاله بتول این اتاقهاچراخالی هستن کسی توشون زندگی نمیکنه
یه نگاهی بهم انداخت گفت نه مردم روستا برای خودشون خونه دارن منم این خونه روهمینجوری بودکه خریدمش ازشلوغی سروصدابدم میاد
ازهمه ی اینهاگذشته کسی نمیاداینجازندگی کنه چون ازروستادوره
اون روزکمک خاله بتول کارهاروکردم تمام حیاط جاروکردم میخواستم باکارکردن خودم روسرگرم کنم ولی یه لحظه ام نمیتونستم بچه هام روفراموش کنم
شیرتوسینم مونده بودسینه هام دردمیکرد
خاله بتول یه دستمال گرم کردگفت بذارروسینه هات وشیرشون روبدوش
باگریه شیرمیدوشیدم میگفتم مسلم الان گرسنه است
خلاصه شب که شدبازم منتظربودم ببینم کسی میادیانه
تاخودصبح بیدادبودم ولی خبری نشدطول روزفقط چرت میزدم
شب بعدشم بازکسی نیومدیه جورای خیالم راحت شده بودمیگفت خداروشکربه خاله بتول حرفی نزدم که ناراحت بشه
اماشب سوم بازهمون اتفاق افتادچندتامردامدن به خاله بتول پول دادن باچندتازن رفتن توهراتاق
اون شبم تاصبح نخوابیدم ودم صبح بودهواهنوزروشن نشدبودکه خاله بتول رفت بیرون اون زن مردهاهم رفتن
دیگه شک نداشتم خبرهای هست وخاله ریگی به کفش داره این رفت امدهامشکوکه
تصمیم گرفتم همون روزازاون خونه برم تودلم گفتم تقصیرپدرم نبودنمیذاشت زنش باخواهرش رفت امدکنه میشناختش
حالم ازخاله اون قیافه مظلومی که به خودش میگرفت بهم میخورد
صبح که بیدارشدم به خاله گفتم میخوام برم شهردنبال کارواینجاموندن فایده نداره
خاله گفت یه زن تنهاتوشهرامنیت نداره ممکنه هزارجوراتفاق برات بیفته صبرکن من به دوسه نفربسپارم برات کاردرست کنن تودلم گفتم هرجابرم ازاینجاامنتره
گفتم نه خاله نمیتونم دست رودست بذارم میرم اگرجای روپیدانکردم برمیگردم
داشتم لباس میپوشیدم که صدای درامد
وقتی خاله درروبازکردیه صدای اشنایی گفت یالاه یالاه...