2777
2789

هرکدوم ازمردهابایه زن رفتن تواتاق

گیچ منگ بودم چه خبربود..

خونه خاله بتول تقریباخارج ازروستابودباخونه های دیگه فاصله داشت دوربرش باغ بود

تادیدم خاله بتول داره میادسمت اتاق سریع رفتم تورختخواب وخودم روزدم به خواب

نمیدونم چراحس میکردم داره نگاهم میکنه ازترس نفس هم نمیکشیدم رفت سرجاش خوابیدفکرم خیلی مشغول بودنمیخواستم بدبه دلم راه بدم گفتم شایدهمسایه باشن بااین فکرهانفهمیدم کی خوابم برد

صبح که بیدارشدم خاله داشت صبحانه اماده میکردتوجام نشستم بهش سلام‌کردم

گفت پاشوبرودست روت روبشوربیا

رفتم توحیاط ازاب حوض زدم به صورتم خیلی دوستداشتم بفهمم اون زن مردهاهنوزهستن یانه دزدکی به اتاقهایه نگاهی انداختم کسی نبودوتوهرکدوم مختصروسیله ای به چشم میخورد

سرسفره ی صبحانه گفتم خاله بتول این اتاقهاچراخالی هستن کسی توشون زندگی نمیکنه

یه نگاهی بهم انداخت گفت نه مردم روستا برای خودشون خونه دارن منم این خونه روهمینجوری بودکه خریدمش ازشلوغی سروصدابدم میاد

ازهمه ی اینهاگذشته کسی نمیاداینجازندگی کنه چون ازروستادوره

اون روزکمک خاله بتول کارهاروکردم تمام حیاط جاروکردم میخواستم باکارکردن خودم روسرگرم کنم ولی یه لحظه ام نمیتونستم بچه هام روفراموش کنم

شیرتوسینم مونده بودسینه هام دردمیکرد

خاله بتول یه دستمال گرم کردگفت بذارروسینه هات وشیرشون روبدوش

باگریه شیرمیدوشیدم میگفتم مسلم الان گرسنه است

خلاصه شب که شدبازم منتظربودم ببینم کسی میادیانه

تاخودصبح بیدادبودم ولی خبری نشدطول روزفقط چرت میزدم

شب بعدشم بازکسی نیومدیه جورای خیالم راحت شده بودمیگفت خداروشکربه خاله بتول حرفی نزدم که ناراحت بشه

اماشب سوم بازهمون اتفاق افتادچندتامردامدن به خاله بتول پول دادن باچندتازن رفتن توهراتاق

اون شبم تاصبح نخوابیدم ودم صبح بودهواهنوزروشن نشدبودکه خاله بتول رفت بیرون اون زن مردهاهم رفتن

دیگه شک نداشتم خبرهای هست وخاله ریگی به کفش داره این رفت امدهامشکوکه

تصمیم گرفتم همون روزازاون خونه برم تودلم گفتم تقصیرپدرم نبودنمیذاشت زنش باخواهرش رفت امدکنه میشناختش

حالم ازخاله اون قیافه مظلومی که به خودش میگرفت بهم میخورد

صبح که بیدارشدم به خاله گفتم میخوام برم شهردنبال کارواینجاموندن فایده نداره

خاله گفت یه زن تنهاتوشهرامنیت نداره ممکنه هزارجوراتفاق برات بیفته صبرکن من به دوسه نفربسپارم برات کاردرست کنن تودلم گفتم‌ هرجابرم ازاینجاامنتره

گفتم نه خاله نمیتونم دست رودست بذارم میرم اگرجای روپیدانکردم برمیگردم

داشتم لباس میپوشیدم که صدای درامد

وقتی خاله درروبازکردیه صدای اشنایی گفت یالاه یالاه...

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

صدابرام خیلی اشنابوداول فکرکردم اشتباه شنیدم اماخودش بوددویدم بیرون محمدوسط حیاط وایساده بود

بادیدنش یه لحظه دلم ریخت گفتم نکنه برای بچه هام اتفاقی افتاده

رفتم سمتش گفتم بچه هاخوبن خودشم فهمیدترسیدم یه لبخندی زدگفت نترس بچه هاخوبن امدم دنبالت

نگاه خاله بتول کردم گفتم اینجاروچه جوری پیداکردی

گفت وقتی دوروزپیش رفتم عمارت دیدم بچه هابی تابی میکنن همه روکلافه کرده بودن سراغت روگرفتم خانباجی گفت چه اتفافی افتاده فهمیدم تودردسرافتادی

من توروبهترازهرکسی میشناسم میدونم ایناهمه تهمت باپدرم صحبت کردم ولی قانع نشدگفت مدرکی برای بیگناهی خورشید نیست

میدونستم برگشتی خونه ی پدرت وقتی رفتم درخونتون مادرت گفت پدرت ازخونه بیرونت کرده وادرس اینجاروبهم داد

امدم دنبالت ببرمت

گفتم کجاعمارت

گفت نه اماکمکت میکنم برگردی وبه همه ثابت کنی بیگناهی

خاله بتول گفت ارباب خورشیدمیخواست امروزبره شهردنبال کار..خداشمارورسوندکه اواره نشه خلاصه من اون روزبامحمدازخونه ی خاله بتول زدم بیرون هرچندخونه ی خاله بتول جای خوبی نبودولی درحق من یکی اون چندروزخاله بدی نکردبودوهیچ وقت به هیچ کس تاوقتی زنده بودنگفتم تواون خونه چی دیدم

محمدمن روباخودش بردخونش گفت یه مدت اینجابمون تاراهی برای برگشتت پیداکنم

وقتی اتفاقات اون شب روبراش تعریف کردم به محمدگفتم احساس میکنم مردی که پشت دربودخدادادبوده امابازم مطمئن نیستم

محمدگفت نمیتونیم بدون مدرک به کسی تهمت بزنیم بایدصبرکنیم تادستش روبشه

محمدیه مردواقعی بودکه من هیچ وقت هیچ حرکت یارفتارناشایستی ازش ندیده بودم وچشم بسته بهش اعتمادکامل داشتم

محمدتوشهریه خونه ی خیلی بزرگ داشت که بافرشهاوپرده های خیلی شیک تزیین شده بود

سه روزازرفتن من به خونه ی محمدمیگذشت صبح زودمیرفت اخرشب برای خواب میومدوتویکی ازاتاقهامیخوابید

انقدربهش اعتماد داشتم که باخیال راحت بدون قفل کردن دراتاق تاصبح میخوابیدم

بعدازسه روزمحمدگفت من بایدبرم روستاهمه چی توخونه هست واحتیاج نیست ازخونه بری بیرون

گفتم من تاکی بایداینجابمونم گفت میخوام برم باپدرم بازصحبت کنم شایدراهی پیداکنم

نمیتونم اینجازیادنگهت دارم چون دیریازود پری برمیگرده

محمدرفت من تواون خونه ی بزرگ تنهاموندم خیلی سخت بودمخصوصاشبهاخوف بدی به جونم میفتادتاصبح نمیتونستم بخوابم

پنج روزتواون خونه تنهابودم روزشیشم نزدیک ظهربودکه محمدبرگشت

انقدرازدیدنش خوشحال بودم که حدنداشت

تادیدمش حال مسلم نازگل روازش پرسیدم گفت فرداکنارت هستن میتونی بغلشون کنی..

باحرفشش یه لحظه شوکه شدم گفتم چی شده ترخداتعریف کن..

محمدگفت فردابرمیگردیم روستاباحرفش شوکه شدم

گفتم راست میگی محمدگفت اره فردامیریم عمارت

گفتم چی شده بی گناهیم ثابت شد

محمدگفت خورشیدمن میدونم توپاکی گناهی نکردی این چندروزانقدرباپدرم مادرم صحبت کردم تابلاخره قانعشون کردم توبرگردی نازگل مسلم ازدوریت مریض شدن شب روزگریه میکنن باشنیدن‌اسم بچه هام زدم زیرگریه میدونستم ارباب وگل بانوبخاطربچه هاقبول کردن من برگردم وگرنه هنوزم به من شک داشتن

هرچندچاره ای نداشتم بایدهرسختی وحرفی بودروبخاطربچه هابه جون میخریدم

اون شب تادیروقت بامحمدحرف زدم وازبلاهای که عفت سرم اورده بودبراش تعریف کردم

فرداصبحش راهی روستاشدیم محمدگفت فقط به هیچ کس نگواین چندروزخونه ی من بودی من به همه گفتم رفتی خونه ی یکی ازاقوام مادرت گفتم باشه

وقتی برگشتم عمارت تنهاکسی که باروی خوش ازم استقبال کردخانمجون بودارباب وگل بانواصلاتحویلم نگرفتن ارباب گفت فقط بخاطربچه هات اجازه دادم برگردی وگرنه هیچ ارزشی دیگه برامون نداری وازامروزمثل یه خدمتکارتوعمارت کارمیکنی ودایه بچه هات هستی

بغض توگلوم داشت خفه ام میکردتودلم میگفتم خدایاچرامن بایداینقدرخفت وسختی بکشم

این وسط پری خیلی خوشحال بودبادمش گردومیشکوندچون تنهاعروس عمارت اربابی بود

گل بانوتمام وظایفم روبهم گفت وازاون اتاق شیک من روفرستادن یه اتاق کوچیک خارج ازساختمان نزدیک اتاق خدمتکارها

وسایل خودم وبچه هاروجمع کردم اسباب کشی کردم به اون اتاق محمدخیلی ناراحت بودمیگفت یه مدت تحمل کن همه چی درست میشه خلاصه ازفرداش من مسلم رومیبستم پشتم توعمارت مثل قبل کارمیکردم خورده فرمایشات پری وگل بانوروانجام میدادم

محمددرهفته چندروزی میرفت شهرمیومدوقتی محمدتوعمارت بودپری خیلی نمیتونست بتازونه اماهمین که میرفت حسابی اذیتم میکرد

بالقب رعیت زاده کلفت صدام میکرد

گل بانوهم خیلی هواش روداشت چون دخترخواهرش بود

اون روزهااگرخانباجی نبودحتمادق میکردم

ازبرگشتم یک ماه میگذشت وتواین مدت فقط مادرم امدبهم سرزد

چندباری هم خدادادرودیده بودم ولی بهش نزدیک نمیشدم تایه روزکه داشت اسب ارباب روتیمارمیکردبه کفشهاش دقت کردم خودش بوددیگه شکنداشتم خداداداون شب پشت درحمام بوده امامدرکی نداشتم

4ماه تمام بابدبختی خواری توعمارت زندگی کردم همه جورحرف روشنیدم ولی دم نزدم صبح زودبیدارمیشدم تااخرشب کارمیکردم وموقع استراحت هم بایدبه بچه هام میرسیدم

بازم شکایتی نداشتم چون کناربچه هام بودم

گذشت تایه خدمتکارجدیدبه نام گلی امدعمارت که خیلی خوشگل وخوش هیکل بود

سه هفته ای ازامدنش گذشته بودکه یه شب وقتی داشتم مسلم روشیرمیدادم صدای جیغش روشنیدم...

خونه خاله بتول روپیداکردم وقتی درزدم یه زن میانسال دربازکردکه بادیدن سروضع من تعجب کردگفت باکی کاردا ...

چرا زودنمیزاری گلم زودتر بزار خیلی جالبه  

تیکر بارداریم نیست .خدایا یه بچه سالم و صالح بزار تو دلم 😘
سحر کیه؟😐خب چه اشکال داره با ذکر منبع بگه؟ 

نویسنده داستانه نمیدونم‌گلم خودش جندباری استوری گذاشت ک راضی نیستم داستانم کپی بشه و تو این سایتا گذاشته بشه حتی اسم سایتم گفت

یه صلوات مهمونم کنید💕

داشتم مسلم روشیرمیدادم که متوجه سرصداشدم یه کم که گوش دادم فهمیدم صدای جیغ گلیه

مسلم روبغل کروم ازاتاق زدم بیرون

رفتم سمت اتاق گلی همون لحظه سایه  یه مردرودیدم که داره فرارمیکنه

بابچه دویدم دنبالش خودمم نمیدونم چطورانقدرسریع بهش رسیدم خداچه جوری این توان بهم داده بود

خدادادبودشک نداشتم رفته گلی رواذیت کنه صورتش جای جنگ بودحدس میزدم چه کارکرده

رفتم جلوش وایسادم گفتم کجاچه غلطی کردی تویه حیوان کثیفی که چندماه زندگی من روخراب کردی

همه به چشم یه زن خراب بهم نگاه میکنن خداازت نگذره توادم نیستی مثلا مردی اونی که اون شب پشت درحمام بودخودتوبودی من کفشات رومیشناسم

الانم رفتی سراغ گلی

یدفعه بهم حمله کردبادستش پرتم کردکنار

انقدرمحکم خوردم زمین که مسلم ازبغلم پرت شدزدزیرگریه

بلندشدم دیدم داره فرارمیکنه رفتم مسلم بغل کردم شروع کردم جیغ زدن

باسرصدای من خانباجی چندتاازخدمتکارهاامدن بیرون خانباجی گفت خورشیدچی شدمسلم گریه میکرد

مسلم روازبغلم گرفت دادش بغل اختر

کمک کردمن بلندبشم زانوم دردمیکردلنگان لنگان رفتم سمت اتاق گلی

بقیه ام پشت سرم امدن گلی یه گوشه کزکرده بودگریه میکرد

سروضعش بهم ریخته بودازگوشه ی لبش خون میومد گفتم بهت دست زدباسرگفت نه

خداروشکرکردم حداقل معصومیت این دختربدبخت رولکه دارنکرده

کم کم همه فهمیدن چی شده وبهترین مدرک کفشهای خدادادبودکه وقت نکرده بودپاش کنه پای برهنه فرارکرده بود

ارباب ازگلی خواست همه چی روتعریف کنه اونم گفت تازه چشمم گرم شده بودکه احساس کردم نفسهای یکی توصورتم میخوره توتاریکی نمیتونستم تشخیص بدم کیه ولی ازصداش شناختم خدادادوهرجوربودنذاشتم به خواسته اش برسه وقتی جیغ زدم ازترسش فرارکرد

منم هرچی که دیده بودم برای ارباب تعریف کردم

ارباب سپردخدادادروپیداکنن ولی شده بودیه قطره اب رفته بودزمین

خلاصه باماجرای گلی خداابروی منم خریدبی گناهیم ثابت شدوفهمیدن اندفعه ام خداداد امده بودتوحموم

اماوقتی متوجه شده پری اخترتوحیاط هستن فرارکرده

هرچندارباب گل بانوانقدرمغروربودن که یه عذرخواهی خشک خالی هم ازمن نکردن وفقط گل بانودستوردادمن دوباره برگردم به اتاقم توساختمان وکارم شدمراقبت ازبچه هام

دوهفته ازاین ماجراگذشته بودکه محمدازشهربرگشت خیلی خوشحال بودکه بی گناهیم ثابت شده همون روزامدتواتاقم گفت خورشیدمیخوام یه چیزی بهت بدم  بعدگوشواره های روکه قبلابرام خریده بودروداددستم گفت لطفادوباره بندازشون توگوشت...

محمدگفت خورشیداین گوشواره هارودوباره بندازگوشت اون لحظه واقعانمیدونستم منظورش چیه فکرمیکردم برام گوشواره خریده تااینجوری کارهای پدرومادرش روجبران کنه اخه محمدعادت داشت همیشه جای اعضای خانواده اش عذرخواهی کنه

اماوقتی بادقت نگاه کردم دیدم گوشواره های که چندسال پیش زیردرخت بهم داده یه جوری شدم دلم لرزیدبه چشماش نگاه کردم گفتم این روهنوزداری..

گفت اره البته وقتی زن برادرم شدی دیگه بهت فکرنمیکردم این گوشواره هارونگهداشتم تابندازمش گوش دخترم ولی ازوقتی برادرم فوت شدتوتنهاشدی هرشب دزدکی بهشون نگاه میکردم وبه خودم قول دادم تااخرعمرم نذارم سختی بکشی مراقب خودت بچه های برادرم باشم

امابااتفاقاتی که این چندوقته تواین عمارت افتادتصمیم گرفتم...

به اینجای حرفش که رسیدانگارخجالت کشیدبقیه اش روبگه

من خوب میدونستم منظورش چیه گفتم تصمیم گرفتی چکارکنی؟؟

گفت خورشیدمن هیچ وقت فکرنمیکردم توعمارت باوجودپدرم این اتفاق برای تووگلی بیفته

فکرمیکروم اینجاجات امن بهت اسیبی نمیرسه میتونی تنهازندگی کنی ومنم دورادورهوات روداشته باشم

اماالان فهمیدم اشتباه فکرمیکردم تویه زن تنهاجوانی که بایدیه مردتوزندگیت باشه تاکسی جرات نکنه چپ بهت نگاه کنه

گفتم میدونی که دیگه مجردنیستی توالان زن داری

محمدگفت میدونم چه ایرادی داره قرارنیست توجای کسی روبگیری میشی زن دومم چه اشکالداره خودتم میدونی خیلی دوستدارم وعاشقت بودم

گفتم من یه بارتجربه ی هووشدن رودارم وبرای باردوم امتحانش نمیکنم انگاریادت رفته چندوقت پیش برات ازبلاهای که عفت سرم اورده تعریف کردم

عقلم روازدست ندادم بیام هووی پری بشم که ازعفت هم بدتره وازهمه ی اینهاگذشته گل بانومحاله قبول کنه توسردخترخواهرش هووبیاری محمدگفت من همه ی اینهارومیدونم اگرپدرم روراضی کنم مادرم نمیتونه مخالفت کنه ومجبوره به حرف پدرم گوش بده

پری هم حق اعتراض نداره ومن به عنوان ارباب اینده ی عمارت میتونم چندتازن داشته باشم وقرارنیست توباپری یه جازندگی کنید

پری توشهرزندگی میکنه توام عمارت ومن تندتندمیام‌ بهت سرمیزنم

گفتم من تصمیمی برای ازدواج ندارم لطفااین گوشواره هاروهم بذاربرای دخترت

محمدگفت خورشیدیعنی من رودوستنداری تودلم گفتم مگه میشه دوستت نداشته باشم..

امابرخلاف حرف دلم گفتم نه لطفابروبیرون

یک هفته ازخواستگاری محمدگذشته بودوباپری برگشته بودشهر

روزجمعه بودداشتم توحیاط بابچه هابازی میکردم که محمدتنهاامدبچه هاعاشق محمدبودن تادیدنش دویدن سمتش

اونم جفتشون روبغل کرد

من ازدورباسریه سلام کردم‌

اونم سرش روتکون داد

بچه هاروگذاشت زمین رفت پیش ارباب

نزدیک ظهربودکه رفت..

خیلی داستان حالبیه من خوندم ولی نزار‌پاکش‌کن سحر راضی نیست‌چندباری ام تواستوریاش گفته ک داستان منو ن ...

تا اینجاشو خوندیم بقیشم بخونیم دیگه 

تیکر بارداریم نیست .خدایا یه بچه سالم و صالح بزار تو دلم 😘
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108