کنارمسلم زندگی خوبی داشتم ازاینکه باکسی شریکش نبودم خیلی خوشحال بودم
بانبودن عفت پری هم اخلاقش بهترشده بودهرچندکلامیونه خوبی بامن نداشت
منم سعی میکردم کاری بهش نداشته باشم
شیش ماه ازرفتن عفت گذشته بودکه بازحالم بدشدحالت تهوع داشتم ایندفعه دیگه خودم میدونستم حامله ام
وقتی مسلم فهمیدخیلی خوشحال شدگل بانوخیلی کمکم میکردبیشتراوقات نازگل رونگه میداشت
برخلاف دفعه ی قبل که دوران حاملگی خیلی بدی روداشتم ایندفعه خداروشکرحاملگیمبدنبود
مسلم همه جوره هوام روداشت ومتوجه میشدم پری بهم حسادت میکنه وپیش خانم بزرگ گل بانوازمحمدگله میکردمیگفت هیچ محبتی بهم نداره..
خانباجی میگفت خداکنه ایندفعه ام دوقلوحامله باشی اماخودم دوستنداشتم چون رسیدگی بزرگ کردن دوتابچه واقعاسخت بود
ماه اخرلارداریم کلاخواب نداشتم تاصبح راه میرفتم
اون زمان ارباب باخان روستای بالاسراب وزمین کشاورزی مشکل داشتن گاهی باهم دعواشون میشد
یه روزیکی ازرعیتهاباسروضع خونی امدعمارت گفت پسرش سرنوبت اب بایکی ازاهالی روستای بالادعواکرده وبابیل زدن پسرش روکشتن
حال پیرمردخیلی خراب بودمدام گریه میکردمیگفت بایدتقاص پسرم روازشون بگیرید
خلاصه بین دوتاروستادعواشدچندباری ریش سفیدهاواسطه شدن که مشکل روحل کنن امافایده نداشت تایه شب بازدعوای سختی بینشون درگرفت ارباب محمدمسلم بااسلحه رفتن
خیلی التماس مسلم کردم نره امامیگفت نمیتونم پدرم روتنهابذارم بعدازچندساعت صدای تیراندازی به گوش میرسید
همه دست به دعاشده بودیم اتفاق بدی نیفته خانم بزرگ قران میخوندگل بانوهم یه گوشه مثل من گریه میکرد
خانباجی سعی میکردارومم کنه میگفت حامله ای برای بچه ات خوب نیست پاشوبروبخواب هیچ اتفاقی نمیفته امادلم اشوب بودتوحیاط فقط قدم میزدم
نزدیک صبح بودکه ازبیرون عمارت سرصدابه گوشم رسید
بااینکه وزنم سنگین بوداماجلوترازهمه خودم رورسوندم به بیرون ازعمارت.. جمعیت زیادی ازمردم روستاداشتن میومدن سمت عمارت خانم بزرگ و چندتاازخدمتکارهاهم امدن نمیدونستیم چه خبره
مردم روستاانگارمرثیه میخوندن سازدهل میزدن
خانم بزرگ زدتوصورتش شروع کردجیغ زدن
خانباجی کنارم بودهمه مات مبهوت بودم گفتم چی شده
خانمباجی گفت فکرکنم ارباب روکشتن باحرفش زدم رودستم گفتم خدابه دادمون برسه
اماوقتی جمعیت به نزدیک عمارت رسیدن ارباب ومحمدرودیدم که چندنفری زیربغلشون روگرفته بودن
یه عده ام توپتوچیزی رومیاوردن هرچی چشم انداختم مسلم روندیدم
بادیدن پتویادمصطفی افتادم
گفتم کسی مرده که گذاشتنش توپتو
گل بانووخانم بزرگ خودشون رومیزدن گریه میکردن
گفتم ارباب که زنده است پس مسلم کجاست..