2777
2789

زکیه گفت تلافی میکنم هرکاری کردم نذاشت کمکش کنم تنهاکسی که میتونست کمکش کنه خانباجی بود

به ناچارماجراروبراشدتعریف کردم

گفت من میرم بهش سرمیزنم توام به روی خودت نیارکه ازچیزی باخبری برو

عذاب وجدان گرفته بودم دعامیکردم زکیه چیزیش نشده باشه داشتم میرفت تواتاق که عفت رودیدم ازاینکه نرفته بودپیش خانواده اش تعجب کردم اماچیزی ازش نپرسیدم تاغروب دل تودلم نبودولی نمیتونستم برم حال زکیه روبپرسم منتظرخبرخانباجی بودم که اخرشب به بهانه ی بردن لباس چرک بچه هاامدپیشم مسلم خواب بوداروم گفت نگران زکیه نباش حالش بهتره فکرکنم حامله بودبچه اش سقط شده هرچندخودش میگه عادت ماهانه شدم ولی من بعدازاین همه وقت خوب میتونم تشخیص بدم چی به چیه گفتم خانباجی ترخداهواش روداشته باش چندروزی بهش کارنده تااستراحت کنه خانباجی فرشته نجات من تواون عمارت بود

چندروزی ازاین ماجراگذشت زکیه حالش بهترشداماچشم دیدن من وبچه هارونداشت وبعدازاون اتفاق میانه اش باعفت خیلی خوب شده بود

شیش ماه گذشت بچه هاروزبه روزکه بزرگترمیشدن شیطنتشونم بیشترمیشد

ورق برگشت عفت دیگه ازبچه هاخوشش نمیومدواگراذیت میکردن دعواشون میکرد

حتی یکی دوباری هم زده بودشون که موقع لباس عوض کردن متوجه کبودی بدنشون شده بودم

تاجایی که میتونستم نمیذاشتم عفت بهشون نزدیک بشه

تااینکه یه مدت بوداحساس بی حالی میکردم دردسردداشتم وتمام بدنم دون دون شده بودفکرمیکردم گرمیم شده اماوقتی روی دونه هاعفونت کردتوصورتمم پرشد

خانباجی گفت خورشیدابله گرفتی بایدقرنطینه بشی وگرنه بقیه ام میگیرن اون زمان خیلی هاازاین بیماری میمردن خیلی گریه کردم میگفتم خدایااین چه سرنوشتیه من دارم

خلاصه به دستورارباب یه اتاق ته عمارت برای من اماده کردن من بایدتازمان خوب شدنم ازهمه دوری میکردم حتی بچه هام حالم خیلی بدبودودوری ازبچه هام اذیتم میکردسه روزبودندیده بودمشون وازخانباجی خواستم بیاره ازدورببینمشون خانباجی یه روزصبح دزدکی مصطفی ونازگل رواوردوازدوردیدمشون

نزدیک غروب مسلم امددیدنم گفت فردا بایدباارباب برم سفر

تمام دلخوشیم بودن مسلم کناربچه هام بودبارفتنش دلشوره ی‌ بدی به دلم افتادنمیتونستم بهش بگم نروچون تصمیم ارباب بود

مسلم ارباب رفتن وچندوقتی هم بودخانم بزرگ رفته بودخونه ی برادرش یه شهردیگه

شیش روزازبیماریم گذشته بودازصبح که بیدارشده بودم دلم شوربچه هام رومیزدمنتظربودم خانباجی بیاددیدنم بگم بچه هاروبیاره

اون روزیکی ازخدمتکارهابرام صبحانه اوردسراغ خانباجی روگرفتم گفت کارداشته

دوساعتی گذشت که صدای جیغ دادگل بانوروشنیدم رفتم بیرون دیدم توحیاط نشسته داره خودش رومیزنه..

گل بانومادرشوهرم توحیاط نشسته بودیدمیزدتوسرصورت خودش همه تورفت امدبودن

نمیدونستم چی شده انقدرترسیده بودم که پاهام توان راه رفتن نداشتن ازهمون دورفقط نگاه میکردم مریضی حسابی ضعیفم کرده بود

کم کم دورگل بانوجمع شدن همهمه شده بودهرکس یه چیزی میگفت گریه زاری میکردن

چشمم افتادبه درعمارت محمدچندتاازکارگرهای عمارت داشتن میومدن سروضع محمدکارگرهاخیلی بهم ریخته بودلباسهاشون خیس بوددقت که کردم دیدم یه پتودستشه ویه چیزی رومحکم بغل کرده

دیگه طاقت نیاوردم به زوررفتم سمت جمعیت

اولین کسی که من رودیداختربودباصدای بلندگفت خانم جان خورشیدداره میادهمه برگشتن سمت بلندترزدن زیرگریه

دلم گواه بدمیدادبخاطربیماریم همه ازمن فاصله میگرفتن

زخمهای ابله ام توصورتم سرشون سیاه شده بودقیافه زشتی بهم زده بودم نزدیک گل بانوکه شدم گفتم خانم چی شده

باچشمم دنبال عفت وبچه هامیگشتم امانبودن پری امدکنارگل بانوگفت خاله جان بلندشیدبریم تو

دادزدم چراهیچ کس نمیگه چی شده رفتم سمت محمدگفتم اون چیه بغلت شروع کردبلندبلندگریه کردن

گل بانوازحال رفت

گیج شده بودم چشمم به خانباجی افتادتوصورتش جای چنگ بودچشماش کاسه خون معلوم بودخیلی گریه کرده گفتم ترخدایکی بگه چی شده اماانگارهمه لال بودن فقط گریه میکردن

خانباجی امدکنارم گفت خورشیدجان توحالت خوب نیست مریضی برواستراحت کن

گفتم بچه هام کوخانباجی باززدزیرگریه نگاه محمدکردم رفتم سمتش گفتم اون چیه بغلت نمیخواست نشونم بده اماپتوزدم کنارمصطفی بودصورتش کبودبودچشماش اروم بسته بود

نشستم جلوش گفتم خوابیده مگه نه محمدفقط گریه میکردخدایاچه خاکی به سرم شده بود

گفتم بدش به من بیدارش کنم نمیخواستم باورکنم بلای سرش امدامامصطفی مرده بودهمه میگفتن افتاده تورودخونه ی بغل عمارت

جیغ میزدم تمام موهام رومیکندم هیچ کس نمیتونست ارومم کنه باورش برام سخت بودپسرم خیلی کوچیک بودنبایدتنهام میذاشت

ازاون اتفاق همینه یادم میاد

وقتی چشمام روبازکردم تواتاق پایین عمارت بودخواستم بلندبشم امایکی گفت بخواب خورشیدجان صدای خانباجی بودوقتی نگاهش کردم دیدم لباس مشکی تنشه تازه یادم افتادچی شده...

من حتی توخاکسپاری پسرمم نبودم بخاطرابله لعنتی ازبچه هام دورشده بودم کسی بهم نزدیک نمیشدفقط مسلم امددیدنم

انقدرشکسته داغون شده بودکه نمیشتاختمش خیلی باهم گریه کردیم گفتم مسلم مصطفی چرامرد

گفت زکیه بچه هارومیبره بیرون که بازی کنن

انگارنازگل میخوره زمین ازمصطفی غافل میشه بچه میوفته تواب

خودش نتونسته نجاتش بده به عفت محمدمیگه ولی وقتی میرسن کارازکارگذشته بود

باشنیدن اسم زکیه تمام وجودم آتیش گرفت..

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

باشنیدن اسم زکیه قلب اتیش گرفت یعنی زکیه به عمداینکارروکرده بودباورش برام سخت بود

دنبال فرصتی بودم تاخیلی چیزهاروازکیه بپرسم یک هفته ازمرگ پسرم گذشته بودمنم یه کم بهترشده بودم به اصرارمسلم برگشتم تواتاقم

نازگل شده بودتمام زندگیم ویه لحظه هم ازخودم دورش نمیکردم

بعدازاین اتفاق زکیه به خواست خودش برگشته بودخونه پدریم وگفته بودیه کم حالم بهتربشه برمیگردم طوری رفتارکرده بودکه همه فکرمیکردن عذاب وجدان داره ازاینکه نتونسته ازبچه هاخوب مراقبت کنه

عفت هم بعدازمراسم پسرم رفته بودروستاشون برنگشته بودحال روحیم داغون بودبیشتراوقات تواتاقم تنهاگریه میکردم محمدخیلی دلداریم میدادومیدیدم پری خوشش نمیاد

بعدازسه هفته زکیه برگشت خودش امددیدنم گفت میدونم فکرمیکنی من مقصرم امااون یه اتفاق  تلخ بودمن هیچ گناهی ندارم

نمیتونستم حرفهاش روباورکنم اماکاری هم ازدستم برنمیومدچون زکیه خواهرم بودخودمم زیرسوال میرفتم تف سربالابود

تنهامونس من توعمارت خانباجی بودکه مثل یه مادردلسوزمراقبم بوددوماه بعدازمرگ مصطفی یه روزکه اتفاقی ازجلوی اتاق عفت ردمیشدم شنیدم بازکیه حرف میزنه

زکیه میگفت خانم جان من واحمددیگه طاقت نداریم دوماه گذشته اماشمابه قولتون عمل نکردیدپس کی میخوایدپول ماروبدید

قلبم تندتندمیزدازهردوتاشون متنفربودم عفت گفت سعی میکنم تاچندروزدیگه پولت روبدم ودست احمدروبگیری برای همیشه ازاین عمارت بری

فقط خدامیدونه چه حالی داشتم وقتی برگشتم تواتاقم قسم خوردم چهره ی واقعی عفت روبه همه نشون بدم دستش رو روکنم

دیگه نمیخواستم اون خورشیدخنگ ترسوباشم

ازفرداش عفت روزیرنظرداشتم ویه شب که ارباب مسلم برای کاری رفته بودن روستادیگه دیدم عفت رفت تواتاق ارباب

پشت سرش رفتم فرش روکنارزد

گوشه ی اتاق یه دراهنی بودکه من تاحالاازش خبرنداشتم

چون هیچ وقت برای فضولی نرفته بودم اتاق ارباب

خلاصه عفت دراهنی کوچیک روبازکردوقتی رفت توش تاکمرتواون چاله بود

بعدچندتاصندق دراورد یه کیسه ازقبل باخودش برده بودازهرصندوق یه مقدارسکه برداشت ریخت توکیسه بعدروشون رومرتب کردوگذاشتشون سرجاش

قبل ازاینکه عفت ازاتاق بیادبیرون من رفتم قایم شدم

برگشت تواتاقش خداخدامیکردم زودصبح بشه ارباب مسلم برگردن

اون شب تاصبح نخوابیدم مراقب عفت بودم

صبح زودبه خانباجی گفتم نذارزکیه ازمطبخ بیادبیرون به هیچ عنوان نبایدعفت روببینه

هرچی دلیلش روپرسیدگفتم بعدامیفهمی

خانباجی گفت باشه دیگه اصرارنکرد نزدیک ظهرکه ارباب ومسلم برگشتن سریع رفتم پیششون

بدون مقدمه گفتم دیشب که میخواستم برم دستشویی عفت رودیدم بایه کیسه ازاتاق شماامد بیرون..

به ارباب گفتم دیشب که نبودیدخیلی اتفاقی عفت رودیدم که عفت بایه کیسه  ازاتاق شماامدبیرون معلوم بودچیزباارزشی روبرداشته چون رفتارش طوری بودکه نمیخواست کسی بفهمه شایدم من اشتباه فکرمیکنم چیزخاصی توکیسه نبوده به هرحال وظیفه ی خودم دونستم بهتون بگم

مسلم که باتعجب نگاهم میکردگفت خورشیدمطمئنی این حرفت تهمته عفت چندسال عروس این عمارت ماچیزی ازش ندیدم گفتم بله

ارباب که هنوزحرفهای من روباورنکرده بودتوفکربودگفت بریدبیرون به کسی فعلا حرفی نزنیدخودم خبرتون کنم

وقتی امدیم بیرون من تمام ماجراروبرای مسلم تعریف کردم گفتم نمیدونم بین زکیه وعفت چی هست اماشکندارم عفت یه دزده

مسلم گفت اگرثابت بشه شک نکن ارباب عفت بیرون میکنه منم طلاقش میدم یکساعتی گذشت که ارباب من روصداکردگل بانوخانم بزرگ هم بودن گفت بامابایدبیای

خلاصه وقتی عفت ماهمه روباهم دیدگفت چیزی شده

ارباب که خیلی عصبانی بودگفت این چندسال چی برات کم گذاشتیم که نمک نشناسی کردی

باوجوداینکه نازابودی بازنگهت داشتیم گفتیم حکمت خداست

ولی انگارمارتواستین پرورش دادم

تواین چندسال گاهی متوجه میشدم دارای چندتاصندوق کم میشه امافکرمیکردم من توحساب وکتابم اشتباه میکنم

هیچ وقت به خانواده ی خودم شک نکردم چون بهشون اعتمادداشتم

عفت که ازحرفهای ارباب جاخورده بودبامن من گفت چی شده

رنگش مثل گچ سفیدشده بود

ارباب گفت پولی که دیشب برداشتی روبیار

عفت نمیخواست تسلیم بشه گفت اشتباه میکنیدبه من داریدبهتون میزنید

ارباب دستورداداتاقش روبگردن وکیسه ی پول روازلای رختخوابش پیداکردن

عفت که دستش روشده بودشروع کردبه گریه زاری کردن میگفت اشتباه کردم

پری دوست شفیق عفت هم رسیدازشنیدن ماجراجاخورده بود

هرچی خانم بزرگ‌ وارباب ازش میپرسیدن پول برای برداشتی عفت حرفی نمیزدچون میدونست اتهام قتل پسربی گناه من بیشترازدزدیه

ارباب همون روزعذرعفت روخواست فرستادش خونه پدرش وساطتت هیچ کسی هم باعث نشدارباب کوتاه بیاد

مسلم هم ازخداخواسته بعدچندروزعفت روطلاق داد

بعدازرفتن عفت نوبت زکیه بودمیدونستم قاتل پسرم دوتاشون بودن ونمیتونستم زکیه روهم توعمارت تحمل کنم

دوهفته بعدازاین ماجرابه زکیه گفتم من همه چی رومیدونم پس تامثل عفت باخفت خواری ننداختمت بیرون خودت گورت روگم کن

زکیه که خوب میدونست باهاش شوخی ندارم چندروزفرصت خواست وسه روزبعدازعمارت رفت

بعدازرفتن زکیه احمدهم گورش روگم کرد

بعدازتمام این ماجراهاتازه به ارامش رسیده بودم روح زخمیم یه کم التیام پیداکرده بود

فکرمیکردم کنارمسلم دیگه خوشبختم  امانمیدونستم دست تقدیرچیزی دیگه ای روبرام قراره رقم بزنه..

کنارمسلم زندگی خوبی داشتم ازاینکه  باکسی شریکش نبودم خیلی خوشحال بودم

بانبودن عفت پری هم اخلاقش بهترشده بودهرچندکلامیونه خوبی بامن نداشت

منم سعی میکردم کاری بهش نداشته باشم

شیش ماه ازرفتن عفت گذشته بودکه بازحالم بدشدحالت تهوع داشتم ایندفعه دیگه خودم میدونستم حامله ام

وقتی مسلم فهمیدخیلی خوشحال شدگل بانوخیلی کمکم میکردبیشتراوقات نازگل رونگه میداشت

برخلاف دفعه ی قبل که دوران حاملگی خیلی بدی روداشتم ایندفعه خداروشکرحاملگیم‌بدنبود

مسلم همه جوره هوام روداشت ومتوجه میشدم پری بهم حسادت میکنه وپیش خانم بزرگ گل بانوازمحمدگله میکردمیگفت هیچ محبتی بهم نداره..

خانباجی میگفت خداکنه ایندفعه ام دوقلوحامله باشی اماخودم دوستنداشتم چون رسیدگی بزرگ کردن دوتابچه واقعاسخت بود

ماه اخرلارداریم کلاخواب نداشتم تاصبح راه میرفتم

اون زمان ارباب باخان روستای بالاسراب وزمین کشاورزی مشکل داشتن گاهی باهم دعواشون میشد

یه روزیکی ازرعیتهاباسروضع خونی امدعمارت گفت پسرش سرنوبت اب بایکی ازاهالی روستای بالادعواکرده وبابیل زدن پسرش روکشتن

حال پیرمردخیلی خراب بودمدام گریه میکردمیگفت بایدتقاص پسرم روازشون بگیرید

خلاصه بین دوتاروستادعواشدچندباری ریش سفیدهاواسطه شدن که مشکل روحل کنن امافایده نداشت تایه شب بازدعوای سختی بینشون درگرفت ارباب محمدمسلم بااسلحه رفتن

خیلی التماس مسلم کردم نره امامیگفت نمیتونم پدرم روتنهابذارم بعدازچندساعت صدای تیراندازی به گوش میرسید

همه دست به دعاشده بودیم اتفاق بدی نیفته خانم بزرگ قران میخوندگل بانوهم یه گوشه مثل من گریه میکرد

خانباجی سعی میکردارومم کنه میگفت حامله ای برای بچه ات خوب نیست پاشوبروبخواب هیچ اتفاقی نمیفته امادلم اشوب بودتوحیاط فقط قدم میزدم

نزدیک صبح بودکه ازبیرون عمارت سرصدابه گوشم رسید

بااینکه وزنم سنگین بوداماجلوترازهمه خودم رورسوندم به بیرون ازعمارت.. جمعیت زیادی ازمردم روستاداشتن میومدن سمت عمارت خانم بزرگ و چندتاازخدمتکارهاهم امدن نمیدونستیم چه خبره

مردم روستاانگارمرثیه میخوندن سازدهل میزدن

خانم بزرگ زدتوصورتش شروع کردجیغ زدن

خانباجی کنارم بودهمه مات مبهوت بودم گفتم چی شده

خانمباجی گفت فکرکنم ارباب روکشتن باحرفش زدم رودستم گفتم خدابه دادمون برسه

اماوقتی جمعیت به نزدیک عمارت رسیدن ارباب ومحمدرودیدم که چندنفری زیربغلشون روگرفته بودن

یه عده ام توپتوچیزی رومیاوردن هرچی چشم انداختم مسلم روندیدم

بادیدن پتویادمصطفی افتادم

گفتم کسی مرده که گذاشتنش توپتو

گل بانووخانم بزرگ خودشون رومیزدن گریه میکردن

گفتم ارباب که زنده است پس مسلم کجاست..

گفتم خانباجی ارباب که زنده است پس مسلم کجاست

انگارهمه منتظریه خبربدبودن ارباب اصلاحالش خوب نبودمحمدهم بهترازارباب نبودتاچشمشون به من خوردشروع کردن به گریه کردن نازگل که ازدیدن این همه جمعیت ترسیده بوددودستی دامنم روچسبیده بودازم جدانمیشد

جرات سوال کردن نداشتم انگارهمه میدونستن چه اتفاق افتاده غیرمن.. خانباجی دستم روگرفت سعی میکردمن روببره توولی خودم روکشیدم عقب‌ رفتم سمت محمدوارباب گفتم مسلم کجاست چراباهاتون نیست چی شده

همه گریه میکردن تازه فهمیدم اونی که تو پتواوردن مسلم شوهرمنه دودستی زدم توسرم حالم قابل گفتن نیست یه زن ۹ماه حامله که پسرش روتازه ازدست داده بودداغش روبه دل داشت چه جوری میتونست بامرگ شوهرش تنهامونسش کناربیاد..

تاهفت شب برای مسلم ختم گرفتن حالم انقدربدبودکه ساعتهابیهوش میشدم روزخاکسپاریه مسلم بودکه توجمعیت عفت روهم دیدم تویه فرصت بهم نزدیک شدگفت چیزی روکه به زوربه دست اوردی برات نموندتوام مثل من بیوه شدی اخترکه متوجه عفت شده بودامدگفت ازاینجابروازم دورش کردعفت پرازکینه بودکه بعدازرفتنشم نمیخواست دست ازسرمن برداره

بعدازمراسم هفت مسلم پدرم امددنبالم که چندروزی ببرم پیش مادرم اماقبول نکردم نمیخواستم ازنازگل دوربشم ارباب به شدت به نازگل وابسته بودنمیذاشت باخودم ببرمش

توعمارت هیچ کس حال حوصله نداشت ومحمدازهمه بدتربود

شب روزم روباگریه میگذروندم نمیتونستم چیزی بخورم هرچی خانباجی میگفت به فکرخودت نیستی به فکراون طفل معصوم باش که توشکمته گوش نمیدادم میگفتم بچه بی پدرمیخوام چکارخیلی ضعیف شده بودم راحت چندکیلووزن کم کرده بودم

ارباب بعدازمرگ پسربزرگش خیلی عصبی پرخاشگرشده بودباکوچکترین نافرمانی همه روبه بادکتک وناسزامیگرفت

باتنهاکسی که خوب بودنازگل بودمیگفت یادگارمسلم وبیشتروقتش روبانازگل میگذروند

خانم بزرگ هم زمین گیرشده بودتورختخواب افتاده بود

مرگ مسلم کمرهمه روشکونده بود

یه روزغروب که توایوان نشسته بودم اروم بی صداگریه میکردم محمدامدکنارم نشست زیرچشمش گودافتاده بود گفت خورشیدمیدونم هیچ حرفی نمیتونه ارومت کنه برادرم خیلی خوشبخت بودکه توروداشت اماتقدیربدسرنوشتی روبراش رقم زد

توامانت برادرم روتووجودت داری وبایدسالم به دنیاش بیاری شایدمسلم مرده باشه ولی من هنوززنده ام قول میدم همه جوره مراقبت باشم ندارم بچه هات چیزی کم داشته باشن

حرف زدن بامحمدارومم میکرداماپری دوستنداشت زیادبامن درتماس باشه احساس خطرمیکرد

این درحالی بودکه من هیچ حسی به محمدنداشتم

خلاصه یه روزصبح زوددردزایمان امدسراغم خانباجی فرستاددنبال قابله ونزدیک ظهرپسرم به دنیاامد..

نزدیک ظهربودکه پسرم به دنیاامدانقدردردکشیده بودم که رقمی برام نمونده بودوقتی خانباجی گذاشتش توبغلم یادمصطفی برام زنده شدوتودلم بازنفرین عفت وزکیه کردم

اولین نفری که امددیدنم ارباب بودبچه روبغل کردچسبوندبه سینه اش هردوتامون گریه میکردیم

ارباب گفت اسم پدرش رومیخوام روش بذارم

محمدهم همون روزامددیدنم مبلغ زیادی پول کادودادگفت به کسی نگوو پری بعدازسه روزبه اجبارمحمدامددیدنم

بخاطرمرگ مسلم برای پسرم جشن نگرفتیم

خودم روبابچه هاسرگرم میکردم کاری به کسی نداشتم

خانم بزرگ روزبه روزحالش بدترمیشدبعدازچندماه مریضی فوت کردکنارمسلم دفنش کردن

اون زمان محمدخیلی توروستانبودتوشهرچندتامغازه داشت که بیشتراوقات میرفت شهر

ماهی یکی دوبارمیومد

پری ازاینکه محمدروزیادنمیدیدشاکی بودانقدراصرارکردکه محمدتوشهرخونه گرفت برای زندگی رفتن شهر

هرچندارباب اصلا راضی نبوداما نتونست حریف گل بانووپری بشه روزهامیگذشت من به امیدبچه هام زندگی میکردم هیچی روبرای خودم نمیخواستم

بعدازسال مسلم دیگه دوست نداشتم توعمارت بمونم میخواستم برم توروستاکنارمادرم زندگی کنم اماجرات نمیکردم به ارباب بگم

تایه روزغروب که باگل بانوارباب توایوان نشسته بودیم حرف دلم روزدم ارباب یدفعه عصبانی شدگفت من بهت اجازه نمیدم نوه هام روباخودت ببری اگریه زمانی هم خواستی بری خودت تنهابرو

دیگه هیچی نگفتم اما همین حرف من کل زندگیم روتغییرداد

گل بانوباهام چپ افتادیدفعه ورق برگشت رفتارش بامن عوض شدبودنمیذاشت خدمتکارهاکمکم کنن میگفت خودت کارهات روبکن

باتمام سخت گیری وتیکه های که بهم مینداخت حرفی نمیزدم تایه شب دیررفتم برای شام گل بانودستورداده بودسفره روجمع کنن والباقی غذاروبریزن

کسی نمیتونست روحرفش حرف بزنه اخرشب که خیلی گرسنه ام بودخانباجی دزدکی یه ذره نون پنیربرام اورد

ارباب بعدازمرگ مسلم تریاک مصرف میکردوبه حدی بهش اعتیادپیداکرده بودکه شب روزپای بساط بودبیشتراوقات نئشه بودمیخوابیدومثل قبل کسی ازش حساب نمیبرد

اون زمان یه نگهبان جدیداورده بودن برای نگهداری ازاسبها که خیلی هیکلی ودرشت اندام بود

من اصلاازش خوشم نمیومدازنگاهاش منتنفربودم

حمام گوشه حیاط عمارت بودکه خزینه ی کوچیکی داشت

یه روزکه مسلم روشیرمیدادم روم خرابکاری کردنزدیک غروب بودبه اخترگفتم حواست به بچه هاباشه من برم حمام بیام

اخترگفت خورشیدهوادارهدتاریک میشه بذارصبح برو

گفتم زودمیام

خلاصه لباسهام روبقچه کردم رفتم سمت حمام ده دقیقه ای گذشت داشتم خودم رومیشستم که احساس کردم کسی پشت درحمام وایساده

اززیردراهنی میشدبیرون ببینی دولاشدم یه جفت کفش مردونه روپشت دردیدم...

اززیردرنگاه کردم یه جفت کفش مردونه بودداشتم ازترس میمردم میگفتم خدایاخودت ابروم‌ روبخر

حمام گوشه ی پایین ساختمان عمارت بودکه معمولارفت امدکمی اونجابودمخصوصاتوشب

وهرچقدرهم دادمیزدی کسی صدات رونمیشنیدمگراینکه کسی که ازدراصلی عمارت میومدتو

تنهاسلاحم کاسه مسی بودکه توحمام بودازهمه بدترلباسهام بودکه بیرون گذاشته بودم

دوستداشتم بمیرم ولی کسی بهم دستدرازی نکنه رفتم پشت درقایم شدم گفتم اگربیادتوازپشن بزنم توسرش خودم حدس میزدم خدادادنگهبان جدیدباشه

ازترس استرس نمیدونم دقیقاچقدرطول کشیدکه حس کردم کسی پشت درنیست ورفته برای اینکه مطمئن بشم دولاشدم اززیردربازنگاه کردم کفشی نبودبااین حال جرات اینکه دربازکنم رونداشتم

یدفعه صدای پری اخترروشنیدم اول اخترامدتوگفت خورشیدخوبی مثل معجزه بودبرام

گفتم کسی که پشت دربودرودیدی تااخترامدجواب بده پری گفت اون کی بودازدرحمام امدبیرون فرارکرد

باتعجب گفتم نمیدونم بخداشمامگه ندیدینش

اخترگفت وقتی من نزدیک شدم توتاریکی یه مردرودیدم ولی نشناختمش

پری که تازه ازشهرامده بودگفت منم وقتی ازدراصلی امدم تویه مردرودیدم که باعجله ازحمام امدبیرون پشتش به من بود

اماخب هرکس که بودتوبایدبشناسیش چون ازپیش تومیرفت چرادارحاشامیکنی

باحرف پری انگاریه سطل اب سرد ریختن روسر..

گفتم چی میگی من ازترس دارم میلرزم خداشماهارورسوندوگرنه معلوم نبودچه بلای سرم میومد

پری گفت اره خب دست روشده مجبوری این حرفهاروبزنی نقش بازی کنی وبدون اینکه منتظرجواب من بمونه رفت

اخترگفت خورشیدسریع لباس بپوش بیابیرون که تودردسرافتادی این ازشانس توازکجاپیداش شد

باگریه لباس پوشیدم ازپری میترسیدم هیچی ازش بعیدنبودثابت کردن بی گناهیم باحرفهای پری سخت بود

اخترگفت توفعلاچیزی نگوشایدپری هم حرفی نزنه..

پری ازوقتی رفته بودشهرطرزلباس پوشیدنش حرف زدنش عوض شده بودخودش روازهمه خیلی سرترمیدونست

رفتم تواتاق داشتم به مسلم شیرمیدادم که گل بانوبدون درزدن امدتو

مسلم روازبغلم گرفت گفت توحمام باکی بودچه غلطی میکردی

انقدربی حیاشدی

فکرکردی ارباب حواسش نیست هرکاری دلت میخوادمیتونی بکنی گفتم خانم بخدااشتباه میکنیدمن خودم ازترس داشتم میمیرم نمیدونم اصلا کی بود

خدااختروپری رورسوندکه‌اون فرارکنه گل بانوبهم حمله کردموهام روکشیدگفت خفه شوبگواینارسیدن نتونستی به خواسته دلت برسی

هرچندتوام خواهرزکیه ای فکرکردی بیخبرم..

هرچی من التماسش میکردم گل بانوحرفم روباورنمیکردتاجای که میتونست من روزد

میدونستم پری حسابی پرش کرده واخترهم ازترسش نمیتونست ازم دفاع کنه وچیزی روکه دیده بودتعریف میکردکاری ازدستش برنمیومد..

گل بانوازاخترپرسیدچی دیدی گفت خانم وقتی من رسیدم یه مردازحمام امدبیرون پشتش به من بودتوتاریکی نتونستم قیافه اش روتشخیص بدم

هیچ جوره نمیتونستم بیگناهیم روثابت کن خدایاچقدربدبخت بودم وساطتت خانباجی هم کارسازنبود

گل بانودستوردادمن روبندازن توانباری وبهم اب غذاندن تاارباب برام تصمیم بگیره

اون شب تاصبح گریه کردم التماس خدامیکردم ابروم روبخره اگراین خبرتوابادی میپیچیدهیچ کدوم ازاعضای خانواده ام زندگی راحتی نداشتن

دلم برای بچه هام میسوخت نزدیک ظهربودکه یکی ازخدمتکارهادرروبازکردگفت بیابیرون

انقدرتوانباری تاریک بودکه وقتی امدم بیرون نورخورشیداذیتم میکردنمیتونستم خوب جای روببینم هرکس من رومیدیدباترحم بهم نگاه میکرد

ارباب تواتاق نشسته بودپری وگل بانوهم کنارش بودن

دلخوش دیدن محمدبودم که کمکم کنه اماازشانسم نیومده بودپری بابرادرش ازشهرامده بود

ارباب تامن رودیدگفت تعریف کن هرچی اتفاق افتاده بودروبدون کوچکترین کم کاستی تعریف کردم

ولی اربابم مثل گل بانوگفت توقع داری این چرندیات روباورکنم دونفرشاهدهست که اون مردازحمام امده بیرون من تواینجورمواردگذشت ندارم

ولی چون تواین چندسال چیزی ازت ندیدم ازخونت میگذرم برووسایلت روجمع کن برگردخونه ی پدرت

یه زمانی زن مسلم بودی ولی الان دیگه هیچ نسبتی بامانداری

گفتم بچه هام روبهم بدیدصداش روبلندکردگفت بروبیرون اونادیگه بچه های تونیستن ونمیخوام یه زن خراب ازشون مراقب کنه حیف اسم مادر بروتاپشیمون نشدم

انقدرگریه زاری کردم که حداقل بذاره بچه هاروبرای اخرین بارببینم بلاخره دل ارباب به رحم امدگفت بچه هاروبیارید

هردوتاشون روتوبغلم بومیکردم میبوسیدم برای اخرین باربه مسلم شیردادم

چندتیکه لباس برداشتم ازعمارت اربابی امدم بیرون

زیادازعمارت دورنشده بودم که خانباجی صدام کردازسردردچشمام میسوخت

خانباجی بغلم کردگفت خورشید

ماه پشت ابرنمیمونه من مطمئنم توبیگناهی واین یه روزی به همه ثابت میشه

گفتم خانباجی تنهاخواهشم ازت اینکه مراقب بچه هام باشی گفت ازچشمام بیشترمواظبشونم‌نگرانشون نباش..

وقتی رسیدم درخونمون هواگرگ میش بوددرکه زدم سکینه خواهرم درروبازکردبادیدن قیافه ام گفت خورشیداینجاچکارمیکنی چی شده بدون اینکه جوابش روبدم رفتم تو

کم کم همه دورم جمع شدن مادرم گفت خورشیدبچه هات کجان چی شده

پدرم ازدرامدتوازش متنفربودم بدون اینکه جواب کسی روبدم رفتم تواتاق درروهم بستم

گفتم بهم کاری نداشته باشیدالتماسهای مادرمم فایده نداشت

فرداصبح که تازه ازخواب بیدارشده بودم...

وقتی صبح شدمادرم امدپیشم گفت دخترنصف عمرشدم نمیخوای بگی چه بلای سرت امده ازدیشب پلک روهم نذاشتم

باگریه تمام جریان روبراش تعریف کردم مادرم دودستی زدتوسرش گفت بدبخت شدیم ابرومون رفت اگرپدرت بفهمه خون به پامیکنه تازه داریم ابروریزی زکیه روفراموش میکنیم باشنیدن اسمش داغ دلم تازه شدگفتم اون قاتل پسرم خدالعنتش کنه بره به درک

هرچندمادرم حرف روباورنمیکرد

گفت وقتی ازخونه ارباب امدبعدازچندروزاون پسره خدمتکارامدخواستگاریش

اماپدرت مخالفت کرد

دوروزبعدش بااحمدازخونه فرارکردن

تایک هفته هیچ کس جرات حرف زدن نداشت وچندباری پدرت هممون روکتک زد

گفتم بخدامن بی گناهم بهم بهتون زدن همنجوری که داشتم بامادرم حرف میزدم صدای پدرم روتوحیاط شنیدم

دادمیزدخورشیدبیابیرون

مادرم جلوترازمن دویدروایوان گفت اقاچی شده

گفت به اون دخترفلان فلان شده ات بگوبیادکارش دارم

ازاتاق امدم بیرون رفتم توحیاط روبه روی پدرم وایسادم گفتم چی شده

گفت دختره ی هرزه نتونستی بعدازشوهرت مثل ادم زندگی کنی چه غلطی کردی که مثل یه اشغال انداختنت بیرون بچه هات روازت گرفتن

باصدای بلندکه شبیه جیغ بودگفتم من هیچ کاری نکردم وتومن روبدبخت کردی به روزانداختی بازورگویت زندگی همه ماروخراب کردی من روبخاطرچندتاگوسفندوکیسه اردفروختی به ارباب

پدرم نذاشت حرفم تموم بشه مثل وحشی هابهم حمله کردتامیتونست کتکم زد

سرصورتم خونی شده بودکشان کشان بردم سمت درحیاط پرتم کردبیرون گفت من دخترهرزه نگه نمیدارم تواین خونه جایی نداری گورت گم کن چندنفری ازهمسایه باسرصدای ماامده بودن بیرون ازخجالت دوستداشتم بمیرم باهربدبختی بودبلندشدم تاازانجادوربشم

هرچندهیچ جای برای رفتن نداشتم وبی هدف راه افتادم سمت بیرون روستا

سینه هام پرشیرشده بودهمینجوری میریخت رولباسهام

صدای مسلم نازگل توگوشم میپیچیدانقدراحساس بدبختی میکردم که دیگه گریه ام ارومم نمیکردچشمه ی اشکم خوش شده بود

واقعاجای روبرای رفتن نداشتم نمیدونستم کجابایدبرم ازابادی دورشده بودم داشتم میرفتم سمت روستایی پایینی که احساس کردم یکی داره صدام میکنه

وقتی برگشتم ازدوریکی ازخواهرناتنیهام رودیدم که صدام میکرد

وایسادم که بهم نزدیک بشه وقتی رسیدنفس نفس میزدگفت خورشیدکجامیری گفتم خودمم نمیدونم کجامیخوام برم

گفت بروخونه ی خاله ی من چندتاروستابالاترزندگی میکنه وزن خوبیه

مادرت گفت چندوقتی بروپیشش تاهمه چی اروم بشه

ازروی ناچاری قبول کردم گفتم دست دردنکنه یه مقدارپولم که مادرم برام فرستاده بودبهم دادبرگشت

نزدیک عصربودرسیدم به روستایی که خواهرزن بابام زندگی میکردوپرسون پرسون خونه اش پیداکردم...

خونه خاله بتول روپیداکردم وقتی درزدم یه زن میانسال دربازکردکه بادیدن سروضع من تعجب کردگفت باکی کارداری؟

انقدرپیاده رفته بودم که دیگه نای برام نمونده بودگفتم من خورشیدهستم یه کم نگاه کردانگارچیزی یادش نمیومدالبته حق داشت من بچه بودم که دیده بودمش

بخاطراخلاق گندبابام کسی بامارفت امدنمیکردیه کم براش توضیح دادم تایادش امدگفت بیاتو

خیلی گرسنه بودم ولی روم نمیشدچیزی بهش بگم

خودش فهمیدرفت برام یه کم نون ماست اوردگفت ببخشیدچیزی توخونه ندارم من تنهام وزیاداشپزی نمیکنم گفتم دست شمادردنکنه همین که من روقبول کردیدازتون ممنونم

خونه ی خاله بتول چندتااتاق داشت که دورحیاط بودوسطش یه حوض اب بود یکی ازاتاقهای بزرگ‌ که نزدیک درحیاط بودم برای خودش بود

بقیه اتاقهاانگارخالی بودن چون من کسی روندیدم

خاله بتول رفت یه تیکه پارچه سفید اوردسرم روکه شکسته بودروباهاش بست دست صورتمم باروغن محلی چرب کردگفت میدونم خسته ای جات روانداختم بروبخواب

انقدرخسته بودم بدنم دردمیکردکه تاسرم روگذاشتم روبالشت خوابم برد

صبح بانورخورشیدی که افتادتوصورتم بیدارشدم تنهابودم خاله بتول نبود

توروشنایی روزخوب اتاق رونگاه کردم همه جاترتمیز بودوسایل شیکی تواتاق و طاقچه هابود

بلندشدم رفتم بیرون سکوت مطلق بودروپله نشستم بعدازچنددقیقه خاله بتول ازبیرون امدکلی خریدکرده بودرفتم کمکش

من هیچی ازخاله بتول نمیدونستم وخیلی کنجکاوبودم اززندگیش بدون سرحرف روکه باهاش بازکردم فهمیدم شوهرش به دستورخان روستایی کشته شده وسه تاپسرداره که دوتاشون شهرزندگی میکنن دیریه دیربهش سرمیزنن ویکیشونم چندسال پیش فوت کرده وخودش هم تنهازندگی میکنه..

اون اتاقهای خالی برام سوال بودن ولی روم نمیشدچیزی ازش بپرسم ونمیدونستم درامدخاله بتول ازکجاست

خلاصه اون روزمن ازگذشته ام وبلاهای که سرم امده بودبرای خاله بتول تعریف کردم

گفتم چندروزی پیشتون میمونم بعدمیرم شهرشایدبتونم کاری پیداکنم خرج خودم رودربیارم روپای خودم وایستم

شام که خوردیم خاله بتول برق خاموش کردخوابیدیم

برعکس شب قبلش من خوابم نمیومدتوجام بیداربودم چندساعتی که گذشت دیدم خاله بتول آروم رفت بیرون درروبست

فکرکردم میخوادبره مستراب اما یه کم که گذشت وخوب گوش کردم صدای چندتامردروشنیدم خیلی کنجکاوشدم بدونم چه خبره

رفتم سمت دراتاق پرده روکنارزدم دیدم چندتامردوسط حیاط هستن باخاله بتول حرف میزنن بعدازچنددقیقه سه تازنم هم امدن..قیافه هاشون به زن مردروستایی نمیخورد

اینم بگم روستای خاله بتول فاصله زیادی تاشهرنداشت

مردهابه خاله بتول پول دادن هرکدوم بایه زن رفتن تویه اتاق...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108