2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

فیروزه بعداز۷سال کارکردن توعمارت اربابی ازدواج کردرفت وخانم بزرگ دنبال یه خدمتکاربرای عمارت بود

به چندنفری سپرده بودهرچندهیچ کس نمیتونست جای فیروزه روبگیره

یک هفته بعدازرفتن فیروزه یه روزصبح که ازخواب بیدارشدم  میخواستم نازگل روشیربدم صدای اشنایی به گوشم رسیدوقتی ازپنجره بیرون رونگاه کردم زکیه رودیدم که باخانم بزرگ توحیاط حرف میزدازدیدنش اون موقع صبح تعجب کردم یه لحظه فکرم رفت سمت خونمون گفتم نکنه برای مامانم اتفاقی افتاده باشه

همنجوری که نازگل توبغلم بودرفتم سمت حیاط سلام کردم به زکیه گفتم چیزی شده مادرم خوبه

خانم بزرگ که فهمیدترسیدم گفت نگران نباش زکیه برای کارکردن توعمارت امده قبلاهم اینجابوده خودت که خوب میدونی

اماالان شرایط فرق کرده ودارم بهش میگم شایدتودوستنداشته باشی زکیه اینجامشغول کاربشه

زکیه سریع گفت زندگی من به خورشیدچه ارتباطی داره اون برای من یه خواهرناتنیه وازامروزهم فکرمیکنم این نسبت رونداریم

خلاصه زکیه انقدراصرارکردکه خانم بزرگ مجبورشدقبول کنه وسپردش دست خانباجی که وظایفش روبهش بگه

هرچندمن اصلادوستنداشتم زکیه به عنوان خدمتکارکارتوعمارت کارکنه امانمیتونستم حرفی هم بزنم وخوب میدونستم یه دردسربه دردسرهای دیگم اضافه شده

سه ماه ازامدن زکیه به عمارت میگذشت نازگل مصطفی تازه سرپاافتاده بودن یه روزکه جفتشون روبرده بودم توحیاط یه کم راه برن دیدم زکیه واحمددارن پچ پچ بلهم حرف میزنن

زکیه ازاحمدچهارسال بزرگتربودولی توجثه احمدبزرگترنشون میداداصلابهش نمیومداززکیه کوچکترباشه

چندوقتی هردوتاشون روزیرنظرگرفتم ومیدیدم بیشترازحدبهم نزدیک شدن ومیترسیدم کاری کنن ابروی جفتمون توعمارت بره

گذشت تایه شب که بیخوابی به سرم زده بودمیخواستم برم پیش زکیه تایه کم باهاش درددل کنم نصیحتش کنم اماوقتی نزدیک اتاقش پایین حیاط شدم متوجه شدم بااحمدتنهاست و...

ازخجالت داشتم اب میشدم چطورمیتونست اینکارروبکنه

فرداش صداش کردم تواتاقم بهش تذکردادم ولی انقدربی حیابودکه گذشته روبه رخم کشیدگفت خودت بادلبری کردن برای مسلم هووی عفت بدبخت شدی حالابرای من جانمازاب میکشی توکارهای من دخالت نکن که برات گرون تموم میشه

هرچی من گفتم گوش زکیه بدهکارنبودتابعدازچهارماه...

بعدازچهارماه خانباجی متوجه رابطه احمدوزکیه شدیه شب که مسلم پیش عفت بودامدپیشم گفت خورشیدازاخرعاقبت کارزکیه میترسم اگرارباب بفهمه بااحمدبدون اینکه محرم باشن درارتباطه یه بلایی سرشون میاره

چندسال پیش که من تازه امده بودم عمارت همچین اتفاقی افتادوقتی ارباب فهمیدقیامت به پاشدیادم مجیدکه چوپان ارباب بودکشته شدگل بهارم هم توسط خانواده اش سربه نیست شد

هیچ کس نفهمیدچه بلایی سرش امدباحرفها خانباجی تمام موهای بدنم سیخ شده بودگفتم تنهاراهش اینکه یه بهانه ای جورکنی وزکیه روازعمارت بندازی بیرون چون ماندنش به صلاح نیست میترسم زندگی منم ازهم بپاشه

خانباجی یه ذره فکرکردگفت باشه اماقبل هرکاری توبهش یه باردیگه تذکربده

همون روزدوباره رفتم سراغ زکیه امامنکرهمه چی شدگفت داری بهم تهمت میزنی

چندروزی ازاین ماجراگذشت که عفت صدام کردگفت برای چندروزی میخوام برم روستاپیش خانواده ام ومیخوام مصطفی روباخودم ببرم گفتم نه اجازه نداری پسرم روببری

یه نگاه مسخره ای بهم کردگفت من احتیاج به اجازه یک رعیت زاده که خواهرشم کلفتمه ندارم

بحث باعفت بی فایده بودتصمیم گرفتم بامسلم حرفبزنم تانذاره مصطفی روببره

تاغروب منتظرموندم وقتی مسلم امدباگریه ازش خواستم نذاره عفت پسرم روببره

مسلم گفت اگرتوراضی نباشی همچین اجازه ای روبهش نمیدم بعدرفت سمت اتاق عفت

پشت سرش رفتم فال گوش وایسادم میشندیدم به عفت میگفت میخوای خودت بری برواماحق بردن پسرم رونداری

عفت گفت به زودی خبرهای به گوشت میرسه تابفهمی سنگ‌ کی روداری به سینه میزنی

مسلم هیچ وقت حرفهای عفت روجدی نمیگرفت چون میدونست چشم دیدن من رونداره

امامن خوب میدونستم اگرقضیه زکیه باشه برای منم بدمیشه

فرداش نزدیک ظهربودکه ازاتاق امدم بیرون فکرمیکردم عفت صبح زودرفته خیلی گرسنه ام بودرفتم سمت مطبخ که چیزی بخورم دیدم زکیه پشت درختهانشسته داره بالامیاره

اروم رفتم کنارش گفتم حالت خوبه نگاهم کردرنگش پریده بودجوابم روندادحالتهاش طبیعی نبودشک کردم نکنه حامله باشه بااین فکرنتونستم خودم روکنترل کنم هولش دادم عقب گفتم چه غلطی کردی نکنه حامله ای

خلاصه بااین حرف من دعوامون شدکارمون به کتک کاری کشید

منم که دل پری اززکیه داشتم حسابی کتکش زدم برای اینکه کسی نبینم همنجوری توجوی اب کناردرختهاولش کردم برگشتم تواتاقم

یک ساعتی گذشت که دلم طاقت نیاوردرفتم ببینم حالش خوبه توحیاط نبود

وقتی وارداتاقش شدم دیدم زکیه شلوارش خونیه مچاله شده توخودش

ترسیدم رفتم کنارش گفتم خوبی رنگ به رونداشت مثل میت افتاده بودنگاهم کردگفت گمشوبیرون جواب اینکارت میدم..

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108