بعدازچهارماه خانباجی متوجه رابطه احمدوزکیه شدیه شب که مسلم پیش عفت بودامدپیشم گفت خورشیدازاخرعاقبت کارزکیه میترسم اگرارباب بفهمه بااحمدبدون اینکه محرم باشن درارتباطه یه بلایی سرشون میاره
چندسال پیش که من تازه امده بودم عمارت همچین اتفاقی افتادوقتی ارباب فهمیدقیامت به پاشدیادم مجیدکه چوپان ارباب بودکشته شدگل بهارم هم توسط خانواده اش سربه نیست شد
هیچ کس نفهمیدچه بلایی سرش امدباحرفها خانباجی تمام موهای بدنم سیخ شده بودگفتم تنهاراهش اینکه یه بهانه ای جورکنی وزکیه روازعمارت بندازی بیرون چون ماندنش به صلاح نیست میترسم زندگی منم ازهم بپاشه
خانباجی یه ذره فکرکردگفت باشه اماقبل هرکاری توبهش یه باردیگه تذکربده
همون روزدوباره رفتم سراغ زکیه امامنکرهمه چی شدگفت داری بهم تهمت میزنی
چندروزی ازاین ماجراگذشت که عفت صدام کردگفت برای چندروزی میخوام برم روستاپیش خانواده ام ومیخوام مصطفی روباخودم ببرم گفتم نه اجازه نداری پسرم روببری
یه نگاه مسخره ای بهم کردگفت من احتیاج به اجازه یک رعیت زاده که خواهرشم کلفتمه ندارم
بحث باعفت بی فایده بودتصمیم گرفتم بامسلم حرفبزنم تانذاره مصطفی روببره
تاغروب منتظرموندم وقتی مسلم امدباگریه ازش خواستم نذاره عفت پسرم روببره
مسلم گفت اگرتوراضی نباشی همچین اجازه ای روبهش نمیدم بعدرفت سمت اتاق عفت
پشت سرش رفتم فال گوش وایسادم میشندیدم به عفت میگفت میخوای خودت بری برواماحق بردن پسرم رونداری
عفت گفت به زودی خبرهای به گوشت میرسه تابفهمی سنگ کی روداری به سینه میزنی
مسلم هیچ وقت حرفهای عفت روجدی نمیگرفت چون میدونست چشم دیدن من رونداره
امامن خوب میدونستم اگرقضیه زکیه باشه برای منم بدمیشه
فرداش نزدیک ظهربودکه ازاتاق امدم بیرون فکرمیکردم عفت صبح زودرفته خیلی گرسنه ام بودرفتم سمت مطبخ که چیزی بخورم دیدم زکیه پشت درختهانشسته داره بالامیاره
اروم رفتم کنارش گفتم حالت خوبه نگاهم کردرنگش پریده بودجوابم روندادحالتهاش طبیعی نبودشک کردم نکنه حامله باشه بااین فکرنتونستم خودم روکنترل کنم هولش دادم عقب گفتم چه غلطی کردی نکنه حامله ای
خلاصه بااین حرف من دعوامون شدکارمون به کتک کاری کشید
منم که دل پری اززکیه داشتم حسابی کتکش زدم برای اینکه کسی نبینم همنجوری توجوی اب کناردرختهاولش کردم برگشتم تواتاقم
یک ساعتی گذشت که دلم طاقت نیاوردرفتم ببینم حالش خوبه توحیاط نبود
وقتی وارداتاقش شدم دیدم زکیه شلوارش خونیه مچاله شده توخودش
ترسیدم رفتم کنارش گفتم خوبی رنگ به رونداشت مثل میت افتاده بودنگاهم کردگفت گمشوبیرون جواب اینکارت میدم..