2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

وای من نمیدونستم 😢 اصلا نمیدونم سحر کیه فقط یکی از دوستام این داستانو برام میفرستاد گزارش بزنید ک ...


وااااا بقیشو بزار دیگه با اعصاب من بازی نکن

ای حال نا معلوم آروم باش آروم
وای من نمیدونستم 😢 اصلا نمیدونم سحر کیه فقط یکی از دوستام این داستانو برام میفرستاد گزارش بزنید ک ...

جون نی نیت بزار نزاری کلا میرم تو فکرش اینقد خوندیم یه کم دیگه مونده بزار دیگه 

تیکر بارداریم نیست .خدایا یه بچه سالم و صالح بزار تو دلم 😘

نزدیک ظهربودکه محمدرفت

ازصبح که امده بودتواتاق ارباب بودبیرون نیومده بود

وقتی هم امدبیرون برای ناهارنموندرفت

دلشوره ی بدی داشتم باخودم میگفتم نکنه راجع به من باارباب حرفزده دعواشون شده

موقع ناهارخانباجی گفت سفره روپهن کردم بروغذات روبخور

اصلادوستنداشتم برم کاش روم میشدمیگفتم غذام روبیاره تواتاقم به ناچاردست بچه هاروگرفتم رفتم سمت اتاق پذیرایی

ارباب گل بانونشسته بودن سلام کردم بااینکه کاری نکرده بودم‌امامیترسیدم توصورت ارباب نگاه کنم

خودم روسرگرم غذادادن به بچه هاکردم ارباب زودترازماغذاش روخوردکشیدکنار

نگاه سنگینش روخودم احساس میکردم‌ بعدازناهاربه بهانه خوابندن مسلم رفتم اتاقم

تاسه روزهرجاارباب رومیدیدم نگاهش نمیکردم

اخرشب بودداشتم لباس بچه هارومرتب میکردم که ارباب دراتاقم روزدامدتو

ازدیدنش یه لحظه ترسیدم سریع بلندشدم بهش تعارف کردم

وقتی نشست بدون مقدمه گفت میخوای برای زندگیت چکارکنی امدمن امشب سرم روگذاشتم روبالشت وصبح بیدارنشدم تکلیف توچیه

هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم فقط گوش میدادم

گفت این‌بچه هابرای من خیلی عزیزهستن دوستندارم زیردست مردغریبه بزرگ بشن

توام که تااخرعمرت نمیتونی تنهابمونی بایدشوهرکنی

به خودم جرات دادم گفتم ارباب من اینجاتنهانیستم خداسایه شماروازسرمون کم نکنه من هیچ وقت شوهرنمیکنم

زیرچشمی نگاهم کردگفت حتی اگرپسرم محمدازت خواستگاری کرده باشه

صدای تندتندزدن قلبم رومیشنیدم سرم روانداختم پایین گفتم اقازن دارن پری هست

گفت پری جای خودش من میخوام توزن محمدبشی تاخیالم ازبابت بچه های مسلم راحت باشه

گفتم خانم میدونن ارباب گفت بزرگ این عمارت منم ومن تصمیم میگیرم کی چکارکنه کسی حق مخالفت باتصمیمات من رونداره

امدم اول باتواتمام حجت کنم بعدبه گل بانوبگم

خوب میدونستم وقتی ارباب حرفی بزنه بایدهمه گوش بدن چاره ای جزرضایت نداشتم وتنهاترسم ازگل بانووپری بود

اون شب گذشت خانباجی صبحانه بچه هارواورداتاقم

منم براش تعریف کردم ارباب چه تصمیمی گرفته

خانباجی هم مثل من ازبرخوردگل بانوپری میترسید

تانزدیک ظهرازاتاق نرفتم بیرون

اماسرظهرگل بانوبااعصبانیت تمام امدتواتاق

انقدرترسیدم که یه جیغ خفیف زدم امدتودرم بست گفت اخرکارخودت روکردی مارخوش خط خال فکرکنم تومهره ی مارداری که به هرچی میخوای میرسی

گفتم من بی تقصیرم خداشاهدراضی نیستم اماتصمیمیه که ارباب گرفته.. بازمیونه ی گل بانوبامن بدشد

چندروزی که گذشت محمدباکلی وسیله برای بچه هاومن امدعمارت انقدرخوشحال بودکه هرکسی نمیدونست فکرمیکردتازه میخواددامادبشه

فردای همون روزارباب عاقداوردمادوتابه عقدهم درامدیم...

ارباب عاقداوردمن ومحمدروبه عقدهم دراورداهل عمارت کسی نمیدونست تواتاق ارباب چه خبره وتنهاکسی که توعقدمابودخانباجی بود

بعدازچندسال کارکردن توعمارت ارباب خیلی به خانباجی اعتمادداشت مثل خانم بزرگ‌ براش عزیزبود

ارباب نمیخواست کسی بدونه..

من هم خوشحال بودم هم ناراحت ازاینده میترسیدم امامحمدخیلی خوشحال بودخنده ازگوشه لبش محونمیشد

برعکس محمدگل بانواخمهاش بهم بودکاملامشخص بودازترس ارباب به این عروسی رضایت داده

اون روزبعدازعقدمحمدتویه فرصت امدپیشم گوشواره هاروخودش انداخت گوشم یه انگشترخیلی خوشگلم که سنگ فیروزه بودکرددستم گفت خورشیدخیلی دوستدارم ولی یه مدت بایدبااین شرایط کناربیای تاکم کم به پری بگیم چاره ای نداشتم گفتم باشه

اون روزمحمدتانزدیک غروب پیشم موندبعدگفت بایدبرگردم شهرخیلی کاردارم میدونستم پری تنهاست بخاطرپری میخوادبرگرده

وقتی رفت دلم خیلی براش تنگ شد

باخودم گفتم چرابایدهمیشه سهم من ازعشق نصف باشه وشریک داشته باشم بعدازرفتن محمدگل بانوصدام کردگفت ازامروزتوزن دوم محمدی وبدون پری زن اولش الویت همیشه بااون خودتم خوب میدونی برای اینکه برات حرف درنیارن کسی بهت نظرنداشته باشه رضایت دادم به عقدپسرم دربیای پس طوری رفتارکن که باعث ناراحتی پری نشی من نمیخوام فعلاپری این موضوع روبدونه تایواش یواش خودم بهش بگیم

دراصل بایدتامدتی به طورپنهانی بامحمدزندگی میکردم

سه هفته ازعقدم میگذشت محمدهفته ای یکبارمیومددیدنم همیشه ام بادست پرمیومدولی هیچ وقت شب نمیموندبرمیگشت

تایه هفته باپری امدن عمارت وقتی میدیدم پری انقدرجلوهمه بامحمدحرف میزنه میگه میخنده حرص میخوردم

ولی چاره ای جزسکوت نداشتم قراربودچندروزی عمارت بمونن یه شب سرشام ارباب به محمدگفت امشب پیش من بخواب دوستدارم تاصبح باهات حرفبزنم

نمیدونم چرایدفعه دست پاهام یخ کردیه حسی بهم میگفت این بهانه ی ارباب الکیه ومیخوادمحمدروبفرسته پیش من!!!ازخجالت نمیتونستم سرم روبلندکنم وحدسمم درست بوداخرشب محمدامدپیشم بهش میگفتم صبح روم نمیشه توصورت ارباب نگاه کنم اونم به شوخی میگفت دست صورتت روبشورتاروت بازشه

خلاصه اززندگی پنهانی من بامحمدسه ماه گذشت ویه روزکه باپری امدن عمارت متوجه حالت تهوع بیحالی پری شدم خانباجی گفت فکرکنم حامله است وبلاخره بعدازچندسال پری حامله شده بود امادقیقاسه هفته بعدشم منم حالم بدشدحالت تهوع های صبحگاهیم شروع شدکه خبرازوجودیه توراهی میداد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108