نزدیک ظهربودکه محمدرفت
ازصبح که امده بودتواتاق ارباب بودبیرون نیومده بود
وقتی هم امدبیرون برای ناهارنموندرفت
دلشوره ی بدی داشتم باخودم میگفتم نکنه راجع به من باارباب حرفزده دعواشون شده
موقع ناهارخانباجی گفت سفره روپهن کردم بروغذات روبخور
اصلادوستنداشتم برم کاش روم میشدمیگفتم غذام روبیاره تواتاقم به ناچاردست بچه هاروگرفتم رفتم سمت اتاق پذیرایی
ارباب گل بانونشسته بودن سلام کردم بااینکه کاری نکرده بودمامامیترسیدم توصورت ارباب نگاه کنم
خودم روسرگرم غذادادن به بچه هاکردم ارباب زودترازماغذاش روخوردکشیدکنار
نگاه سنگینش روخودم احساس میکردم بعدازناهاربه بهانه خوابندن مسلم رفتم اتاقم
تاسه روزهرجاارباب رومیدیدم نگاهش نمیکردم
اخرشب بودداشتم لباس بچه هارومرتب میکردم که ارباب دراتاقم روزدامدتو
ازدیدنش یه لحظه ترسیدم سریع بلندشدم بهش تعارف کردم
وقتی نشست بدون مقدمه گفت میخوای برای زندگیت چکارکنی امدمن امشب سرم روگذاشتم روبالشت وصبح بیدارنشدم تکلیف توچیه
هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم فقط گوش میدادم
گفت اینبچه هابرای من خیلی عزیزهستن دوستندارم زیردست مردغریبه بزرگ بشن
توام که تااخرعمرت نمیتونی تنهابمونی بایدشوهرکنی
به خودم جرات دادم گفتم ارباب من اینجاتنهانیستم خداسایه شماروازسرمون کم نکنه من هیچ وقت شوهرنمیکنم
زیرچشمی نگاهم کردگفت حتی اگرپسرم محمدازت خواستگاری کرده باشه
صدای تندتندزدن قلبم رومیشنیدم سرم روانداختم پایین گفتم اقازن دارن پری هست
گفت پری جای خودش من میخوام توزن محمدبشی تاخیالم ازبابت بچه های مسلم راحت باشه
گفتم خانم میدونن ارباب گفت بزرگ این عمارت منم ومن تصمیم میگیرم کی چکارکنه کسی حق مخالفت باتصمیمات من رونداره
امدم اول باتواتمام حجت کنم بعدبه گل بانوبگم
خوب میدونستم وقتی ارباب حرفی بزنه بایدهمه گوش بدن چاره ای جزرضایت نداشتم وتنهاترسم ازگل بانووپری بود
اون شب گذشت خانباجی صبحانه بچه هارواورداتاقم
منم براش تعریف کردم ارباب چه تصمیمی گرفته
خانباجی هم مثل من ازبرخوردگل بانوپری میترسید
تانزدیک ظهرازاتاق نرفتم بیرون
اماسرظهرگل بانوبااعصبانیت تمام امدتواتاق
انقدرترسیدم که یه جیغ خفیف زدم امدتودرم بست گفت اخرکارخودت روکردی مارخوش خط خال فکرکنم تومهره ی مارداری که به هرچی میخوای میرسی
گفتم من بی تقصیرم خداشاهدراضی نیستم اماتصمیمیه که ارباب گرفته.. بازمیونه ی گل بانوبامن بدشد
چندروزی که گذشت محمدباکلی وسیله برای بچه هاومن امدعمارت انقدرخوشحال بودکه هرکسی نمیدونست فکرمیکردتازه میخواددامادبشه
فردای همون روزارباب عاقداوردمادوتابه عقدهم درامدیم...