مامانم اینا یه شهردیگه زندگی میکنن ک با ما۹ ساعت فاصله دارن.
ما قرار بود برای ۲۲ بهمن بریم اونجاتا چن روز باشیم و خرید عیدو اینا.
شوهرم اینقد اصرار کرد ک مادرشوهر و برادر شوهرمم پاشن با ما بیان.
ب جا اینکه خوشحال باشم ناراحتم چون میدونم مادرش با حرکاتش ب تنم زهر میکنه سفر رو. و اینکه خب الان همه میدونن گرونیه دیگه..مامان بابای منم خیلی مهمون نوازن و حتما جلو مهمون غذای خوب میذارن.ولی خب ادم خودش باید متوجه بشه دیگه که خودشو چند روز سر کسی هوار نکنه.منو شوهرم دختر و دامادیم اونا بازم ی درجه دورتر حساب میشن دیگه.😔