اره عاشق شدم از وقتی خودمو شناختم اون بود اونم خیلی عاشقم بود خییلی زیاد فامیل بود منم همینطور من یه ادم خجالتی بودم ولی اون یه پسر شوخ و پرو واسه همین زیاد نمی تونستم بهش ابراز علاقه کنم همیشه فکر میکرد من دوستش ندارم خیلی سال ب پام صبر کرد مامانش اومد با من صحبت کرد ک بیان خواستگاری ولی نمیدونم چیشد کاملا یهویی بهم گفت دیگه همه چی تموم بشه تازه فهمیدم ک دارم از دستش میدم خیلی باهاش حرف زدم گفتم ک عاشقتم و نرو ولی انگار دیر شده بود رفت و بعد از یه مدت با صمیمی ترین رفیقم ازدواج کرد و الان هنوز بعد از سه سال نتونستم از فکرش بیام بیرون و از یه طرف عذاب وجدان ولم نمیکنه خیلی اذیتش کردم