2777
2789

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

bazam jahn nagereftammmmmmmmmmmmm shabesh raftim restoran ba keyk tanbal shodam dige hal sham hesabi dorost kardanam nadaram

tanha kasi ke khob qaza khord kiyan bood parsa ke eshtebahi babash behesh morq spicy dad sokht bache dahanesh koli gerye kard shab tavalodesh ham bood masalan dige be oon hava na man na majeed tonestim khosh begzaroonim

kholase dar kol bad nabood hal dad

hata yedone ax ham khob va af nayomade to hamash yeki vol khorde heheheheeeeeeeeeeee

dige joonam vasatoon bege emsal tavalod kiyan ye jashn hesabi migirammmmmmmmmmmmmmm eshala
...و خدایی که در این نزدیکی‌‌ست...
سلام سارا جونم.چه عجب امد یکی از قدیمی ها.

دلمون گرفت خواهر جان.

ای جونم ماشاالله.چقدر زود گذشت سارا.انشاالله که 120 سال سالم و سرحال زنده باشه و شاد.

عزیزم نازی بچه رو چرا سوزوندین اخه

هم خندم گرفته بود هم گریم.واسه این پارسا اخه بگو مجید جان مرغ اسپایسی میدی به بچه یه ساله :))

انشاالله که همیشه به تولد و خوشگذرونی باشین ها.عکسای با مزت رو هم برام میل کن خواهری من فیس رو بستم همه رو هم پاک کردم که مجبور شم نرم.ببینم می تونم مقاومت داشته باشم.

مصی هم پاش یک ماهه پیش خورد به این دریچه های وامونده ی تو خیابان و ضرب دید.

هر کی یه چیز گفت تو ی این یه ماهه.10 جلسه فیزیوتراپی رفت بی اثر خلاصه دیشب رفتیم دکتر آزمایش و عکس و اینا داد فردا جواب میدن.
از طرفی امشب مامان مصی حالش بد شد و زنگ زدن رفتیم بیمارستان.خدا رو شکر الان بهتره.
سلام سما جون
ایشالله پای آقا مصی هر چه زودتر خوب میشه. امیدوارم الان حالت بهتر شده باشه و دیگه دلت نگیره.
البته خوب یه وقتایی آدم دلش میگیره حالا فرقی هم نداره کجا باشه :( بالاخره یه دلیلی پیدا میشه واسه دل گرفتگی
منم پست تو غروب یکشنبه اینجا خوندم که دقیقا عین غروبای جمعه ایران سوت و کور و دلگیره ... کلی حالم گرفت. امروزم دخترم نشسته بود عکسای پسر خالش که الان 2 سالشه رو میدید بعدش شروع کرد به بهانه گرفتن که الا و للا باید بریم ایران
من دلم واسه همه تنگ شده و از این حرفا .
امیدوارم که همیشه دلت پر از شادی باشه و عصه ازت دور.
سما جون به نظرم حتما لاتاری شرکت کن ولی زیاد بهش فکر نکن که ذهنت و مشغول کنه.
من نمیخوام الان برم بالا منبر که کانادا چه جور و آمریکا چه جور، ولی 6 سال کانادا بودم و خیلی هم از نطر مالی راحت زندگی کردم والان 1 ساله که آمریکا هستم و بهمون هم یه جورایی سخت گذشت ولییییییییییی اینکه میگن آمریکا سرزمین فرصتهاست واقعا درسته و علیرغم اینکه اوایل دوست داشتم برگردم کانادا ولی الان خیلی خوشحالم که اینجا هستم.
اون چیزهای بدی هم که در مورد آمریکا گفته میشه که جرم و جنابت بالاست و آموزش خوب نیست و ..... مربوط به همه جای آمریکا نیست و باتوجه به اینکه آمریکا 20-30 تا کلان شهر داره و کانادا 4-5 تا بنابراین حق انتخاب برای جای زندگی خیلی زیاده. سطح آموزش تو این ایالتی که ما هستیم و مدرسه ای که دخترم میره اصلا قابل مقایسه با مدرسه ای که تو کانادا رفت و یا بجه های دوستام میرفتند نیست. البته این ایالت رنکش تو آموزش 2 یا 3 از کل 50 ایالت آمریکا رو داره و ما از این نظر خوش شانس بودیم. ضمنا هزینه ها و مالیات پایین در آمریکا جبران اون ساپورتهای تو کانادا رو میکنه که البته اون ساپورتها فقط در زمانی که کم درآمد باشی هست و هر چه درآمدت بالاتر باشه پوستت و بابت مالیات بیشتر میکنند. مثلا یه آپارتمان 2 خوابه تو تورنتو باید 200-300 هزار دلار پول بدی، در صورتیکه با همون پول میتونی اینجا یه خونه خوب بخری.
هر چند که ما به دلیل اینکه شوهرم خیلی علاقمند به کار استاد دانشگاهی است و اگه یه پوزیشن استادی تو کانادا بگیره برمیگردیم کانادا ولی اینا رو گفتم که تشویق بشی که لاتاری شرکت کنی :)
سلام مصی جونم.خوبی؟

قربونت برم ببخشید ناراحتت کردم غروب یکشنبه ای ها.

نمی دونم مصی قسمت چیه که اینجوری می شه دلم برای مصطفی خیلی می سوزه.اینم از آیلتس دادنشه.این هفته همش تو آزمایشگاه و عکسبرداری بودیم و دیشب هم بیمارستان واسه مادر مصطفی.

امیدوارم این همه زحمت و پولی که داده به باد نره و بتونه 6 رو بیاره.همون موقع هم که جواب آیلتس بیاد با این شانس زیبای مصطفی آخرین 300 نفر پر می شه و دوباره برمی گردیم جای پارسال.

می ترسم دیگه کانادا این رشته رو نگیره یا دبه دربیاره سر چیزای دیگه.

چمیدونم هر چی خیره.

دیشب به مادر مصطفی که حالش بد بود از اینکه ممکنه برادرشوهرم بره الکی گفتم نگران نباشین هممون هستیم اینجا و جایی نمیریم.

امدیم خونه مصی می گه چرا تو این وسط نرخ تعیین می کنی.گفتم چی بگم خوب بنده خدا مشکوک به سکته بود.بگم ما هم میریم.

از طرفی می گم کارامون درست هم بشه مادر مصطفی رو چی کار کنیم.از طرفی فکر اینکه بخوام همیشه ایران بمونم من رو از کل زندگی عقب می ندازه.

کل بی خیال درس شده بودم.اما دیدم مصطفی فوق قبول شد گفتم برم این واحدهای عمومی رو پاس کنم(لیسانسم واحد عمومی نداشت.کاردانی به کارشناسیم) که بتونم فوق شرکت کنم.
اونم به امید اینکه بریم کانادا و ادامه بدم و یا کار کنم.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792