بچه ها دلم گرفته واقعا نیاز به درد و دل دارم ولی نمیتونم به کسی بگم شاید بخاطر ترس از قضاوت ترس از ابرو یا هرچی
حداقل شما منو نمیشناسید میتونم باهاتون حرف بزنم
من تو زندگی با شوهرم به مشکل خوردم و همین الانم تاپیک زدم که دعوامون شد
میدونم الان یه عالمه حرف میزنید ولی خواهش میکنم درک کنید
من وقتی 13 سالم بود یه پسری که دوسال از خودم بزرگتر بود وارد زندگیم شد و نزدیک 4 سال باهم دوست بودیم و بعد خونواده من فهمیدن و مجبور شدیم یه سال از هم جدا باشیم بعد دوباره باهم بودیم و قرار بود که وقتی من کنکور دادم بیان خواستگاری ولی بخاطر یه اتفاقاتی که افتاد من بخاطر لجبازی و بچه بازی و حماقتم بهش گفتم دوست ندارم و از زندگیم برو بیرون اونم تا یه سال بعدش هی مادرش خواهرش پدرش میفرستاد برای اجازه خواستگاری و من دوسش داشتم خیلی خیلی ولی بچه بازی و لجبازیم کاری کرد که باعث بشم همه چی تموم بشه اولش فکر میکردم یه بازیه و تموم میشه بعد هی روزا گذشت و من حالم بدتر میشد و اونم میگفت که هنوز دوسم داره و میخواد زنش بشم ولی من نمیدونم چرا نمیتونستم دوسش داشتم ولی نمیخواستم باهاش باشم
خیلی دوسش داشتم حتی بیشتر از اون ولی بخاطر غرور و لجبازی جوری نشون میدادم که انگار مهم نیست برام
تا اینکه تو دانشگاه یه خواستگار داشتم و از سر لجبازی باهاش ازدواج کردم و اون پسره هم خیلی سعی داشت که باهام حرف بزنه و نظرمو عوض کنه ولی من لجباز بودم و بچه
حالا اون هنوز ازدواج نکرده و من هم ازدواج کردم ولی هنوزم دلم پیش اونه و هر اتفاقی میفته خاطرات اون میاد تو ذهنم حتی وقتی تو چشای شوهرم نگاه میکنم یاد چشمای اون میفتم و بغض میکنم
دوماه پیش که دیدمش دستام میلرزید و دلم میخواس خودمو بکشم که خودم کردم همه اینارو
اون تازگیا گفته بود که هیچوقت حاضر نیست ازدواج کنه
حالا من عذاب وجدان دارم و حالم بده نمیدونم باید چیکار کنم