عقدم.خانواده شوهرم یه شهر دیگه ان و اومدن شهر ما خونه ی شوهرم و فردا صبح قراره برن..من و مامان بابام اومدیم اینجا یه چای و میوه بخوریم و تصمیم داشتم منم بعدش باهاشون برم خونه خالم که شب دعوتیم..
یهو دلم بهم گفت که امشب خونه شوهرم پیش خانواده شوهرم بمونم.تا فردا که رفتن شوهرم یهو تنها نشه دلش بگیره..
اینکه میگن شب تو خونه خانواده شوهرم نمونین تو عقد به کنار امشب شوهرم اصلا یه تعارفم نزد که بمون یه طوریم رفتار کرد ک برم..ولی دیگه دیر شده بود...احساس سر شکستگی دارم..انگاری خودمو کوچیک کردم..