الان یادم افتاد این خاطره رو خداروشکر بچم 16 ماهشه، اقدام بودم وبعدش بی بی زدم مثبت بود ولی چون مطمئن نبودم فقط مامان و شوهرم میدونستند قرار بود با خانوادم و خانواده زن داداشم و خود داداش وزنش بریم پارک، زن داداشم ی خواهر داشت ک مجرد بود جونا همه خواستیم سوار سورتمه و اژدها بشیم شوهرم گفت تون من ضدحال خوردم واقعا دلم خواست بعد جلو جمع گفت مشکوک ب بارداریه نمیشه خلاصه اونم گفت منم سوار نمیشم ولی من اصرارش کردم برو بیچاره رفت سوار شد فکر کنم اسمش سفینه نمیدونم چی بود ک ازقضا جفت صندلی خواهر زن داداشم نشست نگم براتون تا موقعی ک تموم شد بازیشون من فقط نگاه میکردم وبغض کرده بودم
رهگذر کوچه تنهاییم غصه به دوش غم به کوش درد به دل داده و دل گشته فراموش دراین غمکده تنگ شدم دلقک یک مشت ادم مدهوش تو که میخوانی این نوشته م از قعر دلت بکن دعای برای این دل بیهوش
توماشین خیلی گریه کردم اونم تذکر داد تا اینکه کفری شد ی مشت محکم زد ب شیشه جلو ماشین و شیشه ترک بزرگ برداشت تامنو دم در پیدا کرد گازشو داد بهم پیام داد حلالم کن خداحافظ ب خواهر شوهرم التماس کردم بزنگه و قانعش کنه بیاد خونه بعد دوساعت برگشت
و بعد دوباره ی دعوای خیلی شدیدتر جلو پدرشوهر و مادرشوهر و مادرم ک اینجا دیگه خودش گریه کرد بغلم کرد جلو خانوادش منم بهشون گفتم بابا چون باردارم حساس شدم بهش اونهم تو اون اوضاع خندیدن و خدارو شکر کردن