اینروزها دوباره همه فکر و ذکرم اینه در کابینت داروها رو باز کنم چندتا قرص متفورمین بخورم و خلاص... بچه ها ما یه خونه تو پردیس داشتیم به پدرم فروختیم بعد پدرم یک مقداری بهمون کمک کرد وام گرفتیم و یه خونه خیلی کوچیک تو تهران خریدیم... حالا پدرم امده خونه پردیس رو فروخته کلا داده به خواهرم... اولش گفته بودن به من صد تومان از این خونه حق تو....بعدش گفتن به اون ها قرض میذیم... الان می گه ما که نمی تونیم بگیم بهتون قرض دادیم کل پول رو دادن به اون ها.... دویست و خورده ای.... من تا حرفی میزنم سرم هوار می شن ما بیست میلیون به تو قرض دادیم منم میگم پدر جان شما دویست میلیون و خورده ای به عارفه دادین... ده سال دیگه شاید بده بهتون ولی بیست میلیون ما رو تو دو سه سال گرفتین.... چرا... خیلی احساس بدبختی می کنم چرا انقدر خونوادخ ام بین ما فرق گذاشتن....
💐تا زمانی ک احساس کنید دچار بدبختی و بی عدالتی هستید، تاریخ تکرار میشود. تنها راه نجات از این نفرین آن است ک نسبت ب این غرض ورزی ها و بیدادگری ها بی اعتنایی کنید تا این مساعل آزارتان ندهند.در برابر اوضاع پیرامون تان را نبازید و نسبت ب همه اطرافیان حسن نیت داشته باشید💐 🙄ی تیکه باحال از کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ک ب نظرم جالبه اگر بتونم انجام بدم😝 اوف زندگی من شده فقط خوندن کتابای این مدلی و امید داشتن ب اینکه ی روزی همه آرزوهای من برآورده میشه😜خدا جونم آرزو های منو برآورده کن آرزوی دوستای نی نی سایتیم هم همینطور😍😍😍خیلی دوستون دارم🌈❤️
حق داری ناراحت باشی ولی دلیل نمیشه فکر خلاص کردن خودت باشی،زندگی انقدراهم ارزش نداره یکی درک میکنه یکی درک نمیکنه وقتی کسی درک نمیکنه و حرفتو نمیفهمه توجهتو ازش بردار،محل نده که فقط بخودت ضربه میزنی،وقتی نمیتونی حرفتو به یکی بفهمونی و هرکار میکنی و تو وجودت کلی داد میزنی که فهمیده بشی ولی فایده نداره این درسته که این راهو ادامه بدی و خودتو بیشتر عذاب بدی؟فقط توجهتو بردار و برات مهم نباشه همین،
مثل شیطان رو مخم همش با خودم میگم برم بخورم و تموم کنم این زندگی درد اورم رو...خدا شاهده انقدر کار کردم که پول اینها رو برگردنم دستم ارتورز گرفته... ولی انگار هیچکس من رو نمی بینه... براش مهم نیستم....
مثل شیطان رو مخم همش با خودم میگم برم بخورم و تموم کنم این زندگی درد اورم رو...خدا شاهده انقدر کار ک ...
یعنی ارزش و وجودت در حد همون۲۰۰تومنه که میخوای خودتو ساقط کنی اززندگی؟؟
بذار اونا گردنشونه حق الناس بوده هم گردن خانواده و هم خواهرت
مگر چندسالته؟؟
درسته الان گرونیه و سهم توهم بردن اما خداییش بفکر آینده باش عزیزمن
یادته میگفتی دوستداری زودتر از من از دنیا بری چون تحمل نبود منو نداری؟چرا خدا صدای تورو شنید ولی صدای منو نه🖤 عهد بستم باخودم تااخرین نفسم بهبعشت پایبند بمونم،قول میدم سریع بیام پیشت عشقم😞.
از وقتی یادمه ... وضعیت تو خونه ما همین بوده... کوچیکتر که بودم هر وقت بین خواهرم و من دعوا می شد بابام منو دعوا می کرد چون بزرگتر بودم و درشتر... روز به روز بدتر می شه که بهتر نمی شه....
تو همه خانواده ها این چیزا هست خودتو بزن به بیخیالی انگار اصلا این اتفاق نیوفتاده خانواده شوهر منم خییییلی بین شوهرم و بقیه بچه هاشون فرق میزارن اصلا آدم حسابش نمیکنن ولی شوهرم یه جوری خودشو میزنه به اون راه که هر کی ندونه فک میکنه هیچ اتفاقی نیوفتاده تو هم همینکارو بکن حتی چند وقت پیش مریض شد یه هفته تو خونه افتاده بود مامانش یه زنگ نزد بببنه چجور شد ولی مثلا خواهرشوهرم یه عطسه کنه خودشون رو میکشن چاره ای نیست باید فقط بیخیال شد
میشه برای حاجت دلم یه صلوات بفرستید شاید به خاطر دل پاک شما خدا حاجت منو هم داد
از وقتی یادمه ... وضعیت تو خونه ما همین بوده... کوچیکتر که بودم هر وقت بین خواهرم و من دعوا می شد با ...
میدونی تقصیرخودمه من ب بابام نزدیک دومیلیون پول قرضداده بودم خوردخوردفدای سرش بهم ندادولی مامانم ب آبجیم ۱۰۰تومن قرضه ب ی دیقه نشده زنوشوهرگفتن بایدپولشوبدیم وفلان درحالیکه من نامزدم خرجی ک میدادمن واسه خودم خرج نمیکردم مواقعی که لازم داشتن بهشون میدادم
هیچ کس نمی دونه من چی کشیدم بحث اصلا دادن به اونها نبود... ولی بحث اینه چرا انقدر به من سختی زجر دادن ولی به اون نه همه چیز رو مهیا کردن براش... از همه چیز متنفرم از زندگی از خودم....هجده سالم بود به خاطر گیرهای بابام عروسی کردم... چرا الان درس داری برام چایی نمیاری.... چرا میری تو اتاقت و...
کلی چیز دیگه.... کار به جایی رسید وقتی بابام میومد خونه ازترس زیر پتو قائم می شدم... زندانی شده بودم تو خونه...دعوا و کتک و مشاجرهو تصمیم گرفتم زود شوهر کنم... فقط برای فرار ...
هیچ کس نمی دونه من چی کشیدم بحث اصلا دادن به اونها نبود... ولی بحث اینه چرا انقدر به من سختی زجر داد ...
مث من قبلا خونمون ی اتاق داشت ی خواهردارم اون زمان ازدواج نکرده بوددانشجوبودفصل امتحان من نمیتونستم تواتاق درس بخونم میرفتم حموم چون اون تواتاق داشت درس میخوندوبایدتنهامیبود.....الان من دیپلم اون لیسانس دیگه نخوندازدواج کردمنم دوس داشتم درس بخونم ولی بابام حمایت نکردپول شهریه بده
هجده سالم بود اول عروسیم خودکشی کردم ولی هیچیم نشد...رفته بودم خونه نامزدم تازه نامزد کرده بودم و خانوادم با ازدواجمون مخالف بودن... پدر نامزدم گفت پسر من دروغ و کلاه بردار وقتی تو نامزد کردی باهاش ما همه اش با خودمون میگفتیم این چرا خودش رو بدبخت کرد با ازدواجش با پسر ما... منم شب امدم خونه چون قبلش پدرن بهم گفته بود اگر با این ادم ازدواج کنی نباید جداشی ازش... امدم خونه هر چی قرص داشتم دیازپام و از این قرص صورتی ها که مال قلب ریختم تو لیوان و یه جرعه ازش خوردم... بعد رفتم تو بغل نامزدم بدنم داشت میلرزید بهش گفتم ببخشید عشقم ولی من کم اوردم و خود کشی کردم... شوهرم مثل اسفند بالا پایین می پرید میگفت بالا بیار زنگ زد ارژانس گفت بیا بریم دختر من گوش ندادم و رفتم یه گوشه خوابیدم....صبح چشمام رو باز کردم خودمم تعجب کرده بودم چطور نمردم و زنده موندم ولی صوذتم عین جنازه بود زیر چشمام سیاه و رنگم سفید و پریده بود.... مامانم میگفت چرا انقدر می خوابی چیزی بهش نمی گفتم ... به یکی از دوستلم گفتم قرص کردم و خودشی کردم اونم اولش یکم جیغ و داد کرد و بعدش حتی حالم رو نپرسید....الان هشت سال از اون شب گذشت... با شوهرم ازدواج کردم فهمیدم حرف های پدرشوهرم واقعیت نداشته...
ولی هنوز با کوچکترین چیزی به هم میریزم... دلم می خواد خودم رو بکشم....