مادرشوهرم با خواهرش بحث دعوا داشت و خالش ب شوهرم گفته فقط بخاطر تو چیزی ب مادرت نمیگم و ملاحظه میکنم امشب شوهرم رفت خونه مادرش خالش زنگ زد گفت بیا اینجا رفت بعدزنگ زد گفت تو چیزی راجب خالم گفتی گفتم نه و قطع کرد اومد خونه گفت مادرم گفته عروسم بمن گفته خاله بخاطرمنو محمدرضا(شوهرم)چیزی بهت نمیگه .....وای مغزم سوت کشید شوهرم گفت دیگه نمیخوام رفت امدی با خانوادم داشته باشی باید حتما دعوا کنم تابفهمی....چرا دروغ گفته مادرش خیلی ناراحتم وقتی شوهرم گفت از شدت ناراحتی صدای قلبمو میشنیدم ضربان قلبم خیلی زیاد شده بود....من خییلی محبت کردم ب مادرش همیشه هم گفته عروسم از بچه هام بهتره برام ولی نمیدونم چرا دروغ گفته پشت سرم😩
شاید حرف خالشه خو خالش ب مادر شوهرت گفته بخاطر اونا چیزی نمیگم
تمامي دينم به دنياي فاني،شراره ي عشقي که شد زندگانی،به ياد ياري خوشا قطره اشکي،به سوز عشقي خوشا زندگاني،هميشه خدايا محبت دلها،به دلها بماند به سان دل ما،که ليلي و مجنون فسانه شود،حکايت ما جاودانه شود،تو اکنون ز عشقم گريزاني،غمم را ز چشمم نمي خواني،از اين غم چه حالم نمي دانی،پس از تو نمونم براي خدا،تو مرگ دلم را ببين و برو،چو طوفان سختي ز شاخه غم،گل هستي ام را بچين و برو،که هستم من آن تک درختي،که در پاي طوفان نشسته،همه شاخه هاي وجودش،زخشم طبيعت شکسته