بچه ها من این قسمتشو نمیفهمم😭
چه موضوعیو میخواد بفهمونه؟؟😐
فقط در کل فهمیدم خیلی این تیکش قشنگه
جون خودتون ج بدین مخم سوت کشیده
شازده کوچولو:
تو اخترک بعدی مِی خواره ای مینشست.دیدار کوتاه بود اما شازده کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد.به میخواره ای که صُمٌ بُکمٌ پشت یک مشت بطری خالی و یکی دوتا بطری پر نشسته بود گفت:چه کار داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزده ای جواب داد:مِی میزنم.
شازده کوچولو پرسید : می میزنی که چی؟
میخواره جواب داد:که فراموش کنم.
شازده کوچولو که حالا دیگر دلش برای او میسوخت پرسید:که چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را می انداخت پایین گفت:سر شکستگی ام را.
شازده کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید: سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد:سرشکستگیِ میخواره بودنم را.(😐اینجا یچی میخواد به من بفهمونه من نمیفهمم😐)
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شازده کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش گفت:این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!