من برگشتم تهران. کاری به اون ندارم؛ ولی خدا شاهده فقط یه چند لحظه از ذهنم عبور کرد ک واسه چی اون رفت کربلا اومد، بچه اون سالم موند، من از تهران رفتم اردبیل، بچه من سقط شد؟ بعد گفتم خدا شیطونو لعنت کنه. چرا این فکرها اومد تو ذهنم؟
حالا هر کدوم از فامیلام مامانمو میبینن میگن
دیدی فلانی چه خوشگل شده؟ خودش خوشگله پسر تو شکمشم خوشگه.
دیدی چه سیسمونی گرفته؟ ماهه ماه!
از طلا ک خوشبختی ب عمل نمیاد. فلانی الان حاملهس. خونه داره، ماشین داره. بچش پسره
یکی نیس بهشون بگه فلانی با پولی ک خونه خریده، تو تهران حتی نمیتونست یه خونه پنجاه متری اجاره کنه
فلانی ماشین داره، باهاش مسافرکشی داره. ماشین ما افتاد تو دره، به فنا رفت. صدقه سرمون
دلم گرفته. نمیدونم من حسودی کردم ب دخترعموم ک این شده حال و روزم؟ حق ندارم ناراحت بشم؟ مگه من چیکار کردم؟ مامانمو اونطور اذیت میکنن، مامانم تلفنی بع من میگه، یهو نفرینش میکنه. سرش داد میزنم میگم فلانی رو نفرین نکن شانس نداریم میفته رو سر خودمون