
کودکی ام را دوست دارم...
همان روزهایی که خوشحالی ام بند لبخند پر اطمینان مادر بود و امنیتم پرتِ شانه های پهن پدر...
روزهایی که تنها دغدغه ی جهانم شکستن عروسک چینی سوغاتی پدر بزرگ بود
و گریه هایم از دوری عروسکی با دامن چین دار...
وقت هایی که هم بازی عروسک هایم می شدم و خودم را غرق میکردم در خاله بازی شیرین و حقیقی که شهد میشد و می نشست در جانم...
قهر و دعوا هایی که در گمان ان روزهایم تلخ ترین چیز بود و در آخر با یک لبخند یا یک تکه شکلات یا برگی از صفحه ی نقاشی و مداد رنگی های خوش رنگ به آشتی تبدیل میشد...
همه اشان را دوست دارم...
تمامِ تمامِ خودِ کوچکم را..
محبت های بی پایان مادر...
اخم های شیرین و حمایت همیشگی پدر...
همه را دوست داشتم و دارم...
نمیدانم چند نفر، کجای جهان، در چه سنی، از کودکانه هایشان اظهار تاسف و تنفر میکنند و چه دردهایی را در کودکی به دوش کشیدند...
نمیدانم...
تنها ایمان دارم که دلم برای تمام روزهای کودکی ام تنگ است...
آن قدر تنگ که گاه خودم را میان حیاط خانه ی قدیمی پدر بزرگ در حال بازی با همبازی های همیشگی ام تصور میکنم یا خواب آن روزها را می بینم....
روزهای کودکی را دوست دارم...
چون با تمام جهان کوچکم...
دست در دست آرزوهای مثلا بزرگ آن روزهایم..
بچگی کردم و قد کشیدم....!
کاش گاهی تمام بزرگ شدنمان را کودک میشدیم و گوشه ای از آغوش مادر آرام میگرفتیم..!
:روزایی که هیچوقت بر نمی گردن...
و هیچوقت هم نمی میرن...
دغدغه ی آن روزهایم اندازه
نبودن کفش های پاشنه دار مادر به پاهایم بود و چه افسوس شیرینی...❤️
🍁🍂🍁