سلام.اول بگم من اومدم اینجا فقط درددل کنم واز این سایت هم برم چون واقعا کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم
من یه دختر جنوبی هستم که سال ۶۸ تو اهواز بدنیا اومدم،کودکی مثل بقیه بوده آروم وبدون هیچ اتفاق خاصی،توی یه خانواده ی ۴نفره بزرگ شدم پدر و مادرم و یه خواهر کوچیک تر از خودم ۳سال از من کوچیکتره،پدرم به معنای واقعی کلمه یه مرد مهربون و خانواده دوست بود،ولی وای از مادرم یه زنه سراپا عقده ی حسود بدذات که هر چی تو این زندگی می کشم مقصرش اونا بعدش خودم،تمام بچگیم رو با تحقیراش وتوهیناش سپری میشد ولی برعکسش من همیشه عاشقانه دوستش داشتم وستایشش میکردم ولی اون فقط کتک تنبه بدنی و تحقیر خلاصه از من یه دختر بی اعتماد به نفس،خجالتی،منزوی ساخت تو طول زندگیه ۳۰سالم شاید فقط۴تا دوست داشتم. که ۲تاشون همسایه بودن و۲تای دیگه هم همکلاس با هیچ کس صمیمی نبودم از دوران بلوغ افسردگی حاد گرفتم ولی چون یه پدر ومادر بی درایت داشتم متوجه نشدن البته بابام مقصر نبود این مسائل بر عهده مادر هست تاجایی بی اعتماد به نفس بودم که همیشه فکر میکردم ممکنه کسی که نقص عضو داره ازدواج کنه وکسی ازش خوشش بیاد ولی من نه چرا چون همش میزد تو سرم آه آه شکلشو قیافشو آخه بدبخت خرفت تو آخر بیخ ریش خودمونی که همه این سرکوفت ها ریشه ی شد تو قلبم که خودمو خیلی دست کم بگیرم،تا ۱۵ سالگی اهواز تو محله کیانپارس زندگی میکردیم وضع مالیمون خوب بود بابام رئیس بانک بود و بهش ارث خوبی رسیده بود و همه چیز برام فراهم بود درسته مادرم همش سرکوفت میزد ولی بابای مهربونم منو لوس کرده بود جوری که طاقت شنیدن نه از زبون بابام و نداشتم تا اینکه شهریور سال ۸۱ یا ۸۲ دقیق یادم نیست فقط یادمه ۱۵ سالم بود که ما نقل مکان کردیم تهران خونه رو اجاره دادیم و خودمون یه خونه تو تهران گرفتیم و گفتیم اگه تونستیم میدونم و اگه نه برمی گردیم با اومدن من به تهران افسردگی من دوبرابر شد با مردم محل و همکلاسی ها غریبه ی غریبه بودم توی اهواز باز در روز ۲ساعتی رو با دختر همسایه بودم ولی اینجا همش سکوت و تنهایی صد برار خلاصه نتیجه اش شد مردودی من تو اون سال اول دبیرستان بودم وای خدا آبرو برام نداشت فقط خواجه حافظ شیرازی رو باخبر نکرد با هر بدبختی که بود تو مدرسه ی شبانه تونستم اول و دوم رو بخونم وبرم سال سوم اینم بگم من به خاطر روحیه ی حساسم بابام از اول دبستان تا پیش دانشگاهی منو مدرسه غیرانتفاعی گذاشته بود برعکس من خواهرم بود با مادرم صمیمی بشاش و قوی سال سوم وپیش دانشگاهی هم گذشت ومن قزوین حسابداری قبول شدم ولی رشته ام و دوست نداشتم من هنرو دوست داشتم ولی دیر فهمیدم منم درس نخوندم وبعد از دوترم انصراف دادم و دیگه دانشگاه نرفتم بازم کولی گری هاش شروع شد(ببخشید اینجوری میگم)تا اینکه روانشناسی تهران خوندم اونم دوست نداشتم اینا همه از تربیت غلط نشآت میگیره. اونم ول کردم تابستون سال ۸۸ بود که مادرم تصمیم گرفت یه هفته بریم؟ خونه ی پسر داییش گرگان مسافرت چرا چون برادر بابام می خواست بچه ی مریضشو بیاره تهران دکتر شروع کرد غر غر میاد خونه ام و نجس میکنن با اون پسر فلجشون بابام که سر مامانم وارث با خانواده اش قطع ارتباط بود مادرم هم که با خودشو خانواده شو دخترشو باهمه بد بود خلاصه ما مرداد سال ۸۸ رفتیم گرگان خونه ی فامیلمان ۳طبقه بود طبقه وسط رو دادن به ما یه شب که فردا صبح اش که میخواستیم بیام تهران بابام سکته مغزی و قلبی با هم زد