کسایی ک تاپیکای قبلی بودن درجریانن ک مادرماومده چقد سخت شده زندگیم برای کمکاومده ولی کمککه نمیکنه هیچ خستم کرده...کارای ازصبحشو بگم بهتون..صبحا که تا ظهر خوابه بعدشم من صبحونه براشون میزارم و پهنمیکنم هرروز صبحونه باید تخم مرغ باشه املت باشه غذای بد نمیخورن که...ناهار شوهرم میخواست بره زود گذاشتم رفتم تا برنجو گذاشته شعله اونوری زیادش کرده گفتم چرااینجوری کردی(کارش همینه زیاد میزاره شعله رو میره هروقت بوی برنجش بلند شد خاموش میکنم نصفش ته دیگ میشه ته دیگارم میریزه دوره برنجای وسطو درمیاره میخوره)مامانم یه ادم لوسه همیشه میگفت حال ندارم سرم درد میکنه برای همین باباهمیشه حاضری میخرید برای همین اینجوریه...حالا من یه وعده مرغ گذاشتم ۴ تیکه بزرگ گوشت بود گفتم برای احتیاط یک تیکه دیگه بزارم ۴ نفریم ۵ تیکه باشه..ولی اشتباهی ریختم ۷ تیکه شد شوهرم اصلا ناهار نخورد من خوردم اونم یتیکه گفتم شب باهم بخوریم زیادن بابامم کلا اهل ناهارخوردن نیست رفتم بیرون اومدم میبینم کلا ۳ تا تیکه تو مایتابه است برنجی ام ک گذاشته بودم واس بابام و برنجی کجدا درست کرده بودم برنجای بابام نیست خیلی براش گذاشته بودم 😐خورده الان میگم مامان بقیش کو میگه نیست گربه خورد:| جالبه هروقت ناهار درست میکنم بااینکه درد دارم میگه من ک نمیخورم براخودتون بزار..😐