من کلا زیاد میرفتم خونه ی بابام ،هرروز ،البته فقط دو سه ساعت،بعد از مدتی تصمیم گرفتم کم برم،امروز داداشم زنگ زد چرا نیستی،بزور گفت برم،منم رفتم،به بابام زنگ زدم گفتم کجایین،آخه فقط داداشم خونه بود،بابام گفت تو کجایی،منم شنگول و با انرژی گفتم خونتون،نشنید و اینبار با عصبانیت گفت کجایی!گفتم خونتون،گفت باشه و قطع کرد،!!!منم ناراحت شدم و حس کردم مزاحمم،جمع کردم اومدم،مامانم زنگ زد گفت بابام از جای دیگه ناراحت بوده
ولی من بدجور دلم شکست،میدونم حق با من نیست ولی دلم گرفت،حس مزاحم شدن دارم