نامزدم توی سمینار دانشجویی تویه یه شهرستان اسخنرانی داره...از عید درگیرش مثلا 1 ماهه دیگه جشن عقدمونه....به خاطر این سمینار لعنتی به اندازه کافی قرارامون کنسل شده.دیروز بهش می گم منم میام دوست دارم تو همایش باشم...میگه نه!!!اونجا همکارام هستن نمی شه ،سرم شلوغه معلوم نیست بتونم برت گردونم تهران...خودت باید بیای و از این حرفا.....
آخر شب دیده من ناراحتم انگار نه انگار میگه دیگه داری خستم می کنیا...نذار اول زندگی رو دنده لج بیفتم.....تهدیدم کرد
خیلی دلم شکست....به جای اینکه دوست داشته باشه برم میگه نیا
تازه یه مقاله هم توی اون سمینار مال منه میگه خودم مدرکشو برات می گیرم
من یقین دارم قدرتی شکست ناپذیر از من و هر آنچه که دوست دارم حمایت میکند و همه خواسته های درست دلم را از راهی عالی براورده میکند،پس من از هرگونه فشار و تنش رها میباشم و با احساس رضایت و شادمانی زندگی میکنم زیرا "همه چیز بدست اوست