سلام .کسی بوده مث من باشه؟
من از خانواده خودم دورم. تنها کسی که دخترم اینجا داره یه عمه و یه مادر بزرگ و پدربزرگه .
نمیگم که باهاش خوب نیستن و دوسش ندارن . نه .ولی بهش کم اهمیت میدن. نمیبیننش . گاهی میفهمم که فلان توجهشون ففط برا حفظ ظاهر و ناراحت نشدن منه.
هر چی به بچه من کم اهمیت میدن ، به نوه دیگه شون یعنی بچه خواهر شوهرم اهمیت زیادی میدن.
اوایل نمیتونستم تحمل کنم . بنظرم باید یکسان نگاه کنن.بعدا فهمیدم و بهم رسوندن که بچه دختر همیشه عزیزتر و نزدیکتر بوده به مادر بزرگ پدر بزرگ.
میدونم نمیتونم شرایطو عوض کنم. ولی بعضی وقتا احساس غریبه بودن و حقارت میکنم.
مثلا ما میریم یکم سلام علیک با بچم میکنن.اونا میان بغلش میکنن قربون صدقش میرن بهش کلمه یاد میدن تکرار میکنن براش.کلا که یه سره بغلشونه. شعر براش میخونن.بعد تصور کنین من و بچم همونجا نشستیم. خیلی حس بدیه...
چکار کنم ؟ نمیخوام اعتماد بنفسم بیشتر از این از بین بره
بماند بحثایی که بخاطر این با همسرم کردم