یادم نمیره درست سالگرد ازدواجمون شوهرم بهم گفت بیا بریم برام خواستگاری باورم نمیشد خشکم زد گفتم شوخی میکنی.گفت نه از همون شب با من شد دشمن خونی شروع زد هرروز کتکم زدن باید بری بگیریش برام ما نمیتونیم معطل تو بمونیم نمیخوای بچتو گمشو برو خونه بابات
من ...نمیتونم توضیح بدم الانم اشکم سرازیر شد خدا دستشو بشکنه خیلی عاشقش بودم الانم چون اوارم ک د گریه میکنم