تو دانشگاه درس عمومی داشتیم نمیدونم اسمش چی بود (از این درسای مذهبی مثل معارف بود)
بخشی داشت به اسم شمول گرایی
دوستم زیرش نوشت مریم به شمول گرایی میگه شمبول گرابی(اونم بزرگ با خودکار قرمز)
یه روز رفتیم اتاق استاد که اخوند بود کتابمو گرفت که بگه کدوم قسمت ها برا میان ترم میاد
رسید به اون بخش
یهو دیدم عینکشو جلو عقب کرد و متن رو نگاه کرد
منم اصلا حواسم به نوشته نبودددددد
فقط یه نگاهی کرددد گفت برید برید الان سرم شلوغه
اومدم بیرون یهو دیدم اون صفحه باز شده تو دستمه
یهو همه جریان خون اومد تو سرممممم
اصلااااا اب شدم رفتم تو زمین
خیلی بد بود