یکی از نزدیکام به من خیلی فخر میفروخت من واسش کار میکردم چون خیلی اوضاع مالیم خرلب بود ازم سواستفاده میکرد حقوقم و نمیداد بهم فحش زشت میداد چون میدونست پول لازمم و مجبورم اونجا کار کنم اون خونه خرید ماشین خرید سفرهای خارجی گرون قیمت من و تا ده شب زمستون نگه میداشت تو برف مجبور بودم پیاده برم خونه چون پول تاکسی نداشتم اما بعد چند سال داستان برعکس شد بعد اون دنبال من بود که اره بهم پول قرض بده خونه و ماشین و همه چی رو هم از دست داد به فلاکت افتاد البته من راضی نیستم ناراحتم واسش اما اعتقادم به اینه که پول حرام برکت نداره من راضی نبودم پولم و میخورد