باورم نمیشه ولی وارد یه جریان مادرشوهر و عروسی شدم!
این چیزا از شخصیت من بعید بود!! هی میدیدم اما انگار نمیدیدم ب روم نمیاوردم.
الان خسته شدم. از این به بعد جواب های هویه.
مادرشوهرم بی دعوت یهو میاد خوابیدنی میمونه خونه ما که تازه عروس دوماد هستیم و چندین سال منتظر باهم بودنمون بودیم و یه نامزدی طولانی سخت( به لطف مادرشوهر) داشتیم.
خلاصه منم تصمیم گرفتم تلافی کنم.
باهاش حرف نمیزنم مگر در مواقع لزوم. چند بارم جدی جواب دخالت هاشو دادم. مثلا به دایی همسرم برگشته گفته فلانی اینا( یعنی ما) فردا شب دعوتتون کردن!!!! منم گفتم اشتباه کردین اگه میخواستیم خودمون دعوت میکردیم.
بعدشم هی گفت ظرف من مونده اینجا، اشتباه اوردین و فلان. منم یهو برگشتم گفتم. اتفاقا فهمیدم جا به جا شده و ظرف نوی جهیزیه م با ظرف شما جا به جا شده اما یه ظرف چه قابلی داره ادم بگه!!!
با شوهرمم خیلی جدی هستم و حرف نمیزنم.
در کل برج زهرمار شدم. وسط شب نشینی شون هم گفتم شب بخیر پاشدم اومدم تو اتاق. دارم با صدای بلند تو تبلتم فیلم میبینم.
اصلاااا برام مهم هم نیست رو چی بخوابه و.. چون همیشه رو سرم گذاشتمش اما قدر ندونسته. حتی امشب خونه مامانم مهمونی بود چون خانم اومدن نتونستم برم!!! خیلی زورم گرفت.. یعنی عصری گریه م گرفته بودااا
از همسرم شاکی ترم.
الانم همسرم اومد پتو اینا برد براش و اومد خوابید پیشم. منم همچنان برج زهرمارم و بعد این تاپیک راحت میگیرم میخوابم. صبحم دیر بیدار میشم هرکس هرکاری میکنه بکنه. جون به لبم کردین اه
تو تاپیک قبلیم گفتین جلوش دربیا فردا روز بچه دار شی بدتر میشه. الان بخدا بیاین بگین عروس بد و فلان قاطی میکنما