بعد شوهرم قطع کرد گفتم این هممونه اینم عکساش خلاصه آخر ماجرا بعد از یک هفته این شد که شوهرم گفت این آمار شوهرشو میخواسته هروقت که می خواسته زنگ می زده اینم بهش می گفته شوهر من میگفت اگه باور نمی کنی برو خونه بابات
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من دل سرد شدم باهاش به زور دباره من و سوار ماشین کرد گفت می برمت هر چی گفتم نمیام به زور سوارم کرد وسط راه گفت میریم خونه ما شب هم به شوهرت بگو بیا من🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤
بهش گفتم اگه ادامه بیدی خودمو میندازم پایین آخه من بدون اجازه گرفتن از شوهرم نباید برم جایی یا اصلا اون اجازه نمی ده خلاصه بهش گفتم من نمیام ما همو نمی شناسم حلا چند وقت بعد