2777
2789

بعد شوهرم قطع کرد گفتم این هممونه اینم عکساش خلاصه آخر ماجرا بعد از یک هفته این شد که شوهرم گفت این آمار شوهرشو میخواسته هروقت که می خواسته زنگ می زده اینم بهش می گفته شوهر من میگفت اگه باور نمی کنی برو خونه بابات

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

همون روز اول انقدر با هم خوب شدیم که نگو

ولی تعجب کردم خونشون یه جای دیگه بود شاید با ماشین نیم ساعت راه بود از اونجا میومد اینجا ازش پرسیدم گفت پیش ما کلاس زبان اینجوری نداره

بعد  عکسای شوهرمونو به هم نشون دادیم اسم شوهر مو پرسید

شب من به شوهرم گفتم با یکی دوست شدم تا در خونه ما رو با ماشین رسونده گفت خیلی خوبه بلخره تو با یکی دوست شدی

من دل سرد شدم باهاش به زور دباره من و سوار ماشین کرد گفت می برمت هر چی گفتم نمیام به زور سوارم کرد وسط راه گفت میریم خونه ما شب هم به شوهرت بگو بیا من🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤

بهش گفتم اگه ادامه بیدی خودمو میندازم پایین آخه من بدون اجازه گرفتن از شوهرم نباید برم جایی یا اصلا اون اجازه نمی ده خلاصه بهش گفتم من نمیام ما همو نمی شناسم حلا چند وقت بعد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792