مطمئنا انتخاب من این بود که باهاش برم و قیافه زن دومش رو ببینم و حالشو بگیرم. وقتی وارد خونمون شدم از غصه و حرص سوختم، چون صدای کفش پاشنه بلندش رو میشنیدم که مدام تو خونه راه میرفت. این صدا گوشامو کر میکرد و از غصه میکشت. همسرم هم هرساعت میرفت بالا پیشش. چیزی که بیشتر خونمو به جوش می آورد صدای کفشهاش بود. یعنی 24 ساعته بخاطر شوهرم بخودش رسیده و تو خونه راه میره!
دو روز بعد همسرم اومد و گفت میخوام آماده بشی تا بریم بالا به عروس خانم یه سلامی بکنی! نه هم نداریم، اجباریه!
بهترین لباسامو پوشیدم و باهم رفتیم بالا و دم در ایستادیم که کلید رو در بیاره و بندازه تو قفل در. اون زنش هم همین که شنید کسی در رو داره باز میکنه اومد سمت در! منم که صدای کفشهاش رو شنیدم که داره میاد تعادلمو از دست دادم و از هوش رفتم.
به هوش نیومدم تا این که دیدم همسرم داره بهم آب میپاشه. صدام کرد و گفت: پاشو ببین!
وقتی نگاه کردم دیدم گوسفندی که سُم هاش تو قوطیه! گفت این قربونیه سلامتی تو و نی نی! فقط اشتباهی که کردی نمیخوام دیگه تکرار بشه. 🙄
گوسفند بیشعور این همه وقت لااقل یه بععع بععع نکرده بود که این همه حرص نخورم این چند روز☺️😅😂🤣