مختصر توضیح میدم تو تاپیکای قبلیم هم هست من و خانواده شوهرم تو یه ساختمان زندگی میکنیم
قبل از عروسی بین من و جاریم سر حرف حدیثاش خراب شد تا بعد ۶ ماه دوباره باهاش آشتی کردم تا عروسیم بعد عروسی باهام جور شدیم هی میگفت تو مثله خواهرمی منم تنها بودم بهش دوباره اعتماد کردم..
من خانواده شوهرم واقعا آزارم میدادن با حرفاشون و توقعات بیجاشون حتی سر جهیزیه کلی من تحقیر کردن از خواهر شوهر و برادرم شوهرام گرفته تا مادر شوهرم فقط انصافا پدر شوهرم مرد خوبیه..کلی راجب خانواده شوهرم دروغ گفت کلی حرفای رکیک و وقیحانه راجبشون زد حتی حرفای بی ناموسی...اما من فقط وقتایی که اونا بهم بی ادبی و توهین میکردم باهاش درد و دل میکردم