من یه دختری بودم که اصلا تو عمرم سمت پیرس نرفته بودم ینی جرعتشو نداشتم. الانم هستم.. دوران پیش دانشگاهی بودم یه همکلاسی جدید داشتم با هم راحت بودیم. بچه خواهرش(ک دوستم میشد خالش) همسن ما بود. این رفته بوده عکسمو به اون نشون داده بود ازم تعریف کرده بود. خلاصه اون خوشش اومده بود ازم. عکس اونم بهم نشون داد. قیافش معمولی بود. ولی انقد ازش بهم گفته بود یهو دیدم عاشقش شدم. اون واسم کادو میفرستاد. یادمه اولین کادوش یه دفتر خاطرات بود.دیگه یه جورایی خالش واسطه بود بین ما. خالش بهم می زنگید اونم کنارش بود. ولی روم نمیشد باهاش بحرفم.. هیچی دیگه خلاصه شمارمو از خالش گرفته بود. بهم هی تک مینداخت. خالش بهم گفته بود که سه شماره آخرش چنده.. من میدونستم اونه ولی به روی خودم نمیاوردم. الکی میگفتم شما. اونم میگفت یه آشنا...بالاخره مثلا فهمیدم کی هس دیگه😜. قرار بود همون روز عروسی تو محلشون برم آخه عروسی دوستمون بود...