سلام بچه ها من امشب به مناسبت گندی که زدم اومدم و این تاپیک رو زدم وای حتی روم نمیشه تعریف کنم اما ازونجا که میدونم روحم به آرامش میرسه اومدم اعتراف کنم ☹
امشب تولد همسرم بود میخواستم با یه کیک برم خونشون که حالم بد شد و نرفتم خونه ما افتضاح ریخته پاش جوری که انگار یه عروسی توش گرفته باشن همه چی افتضاح بود ومن رودروایسی شدیدی باهاشون دارم اونها خیلی دیر به دیر خونمون میان اونم با دعوت من خلاصه بدترش اینجا بود که وقتی از پشت آیفون دیدیمشون شوکه شدیم نزاشتم شوهرم درو واکنه گفتم یکساعت بعد زنگ میزنیم یه بهونه میاریم که خونه نبودیم و میریم خونشون چندبار موبایلش رو گرفتن که بازم جواب ندادیم همینطور تو سر خودمون میزدیم که من داشتم میگفتم میخواستن یه زنگ بزنن هماهنگ کنن که یهو زنگ در بالا رو زدن و من سکته کردم چون گفتم حتما صدامو شنیدن شوهرم درو واکرد منم پریدم لباس پوشیدم و بی نهایت شرمنده بودم اونها گفتن خیلی زنگ زدیم جواب ندادید آیفونم جواب ندادید ما هم الکی گفتیم تلفن زنگ نخورده آنتن نداشتیم که چند دقیقه بعد گوشیه شوهرم زنگ خورد شوهرم گفت عه الان گوشیم آوردم لب پنجره آنتن داشته باشه خلاصه مادر شوهرم اینابی نهایت مهربونن اما من خیلی ناراحت شدم خیلی الکی هم یه دروغ دیگه گفتم داریم پامیشیم ازین خونه که بفهمن چرا واویلاست اینجا بچه ها توروخدا راهنمایی کنید چه گلی به سرم بگیرم با این گندی که زدم ؟ خدا منو میبخشه ؟ یه بار دیگه آدم میشم ؟ چجوری با خودم کنار بیام 😭😭😭