تو تاپیک قبلیم گفتم ک حالم بد بودو خواستم بش زنگ بزنم ک بگم هنوز دوسش دارم البته ی چیز دیگم بود ک خواستم ازتون بپرسم
روزی ک رابطه رو تموم کرد روز تولدش ک نه من چند روز زودتر رفتم تدارکات چیدم کلی برنامه چیدم خواستم سوپرایزش کنم خیلیییی ذوق داشتم کلی دنبال ی کادو خیلی خاص گشتم ک کلی ذوق کنه رفتم اسمشم روش دادم هک کنن راستی ما شهرامون جداس یعنی اون بخاطر کارش ی شهر دیگس من برای سوپرایزش رفتم ک خوشحالش کنم کلی روزشماری کردم اون شب منتظر بودم ک بیاد سر قرار هیچیم بش نگفته بودم شک نکنه ولی اون نیومدو ب دلیل اینک سرم شلوغه و اینا رابطه رو تموم کرد من واقعا نابود شدم نگف جدا شیم ولی از بهونه هایی ک میاورد منظورش همین بود بعدم تموم شد نیومد سراغم یه چند روز موندم اونجا ب امید اینک بیاد اشتی هنوز دلم میخواست تولدشو بگیرم خب البته من ی پروسه عشقی خیلی طولانی داشتم انقدر عاشق بودم ک بخوام تعریف کنم خیلی میشه ولی نیومد همش دلم میخواست بش بگم ک من بخاطر این اومده بودم ولی پشیمون شدم ولی خیلی مغزمو میخوره این قضیه بعد این مدت بیماری قلبی پیدا کردم همش بستری بودم میخواستم باش صحبت کنم حالم بهتر شه بش ی پیام ساده دادم دلم میخواست بش میگفتم اون روزو ولی میگم نگو
نمیدونم ب نظرتون اینک اون روز رفته بودم سوپرایزش کنمو خوشحال کنم واینارو بش بگم؟؟