2777
2789
عنوان

دیگه بریدم

| مشاهده متن کامل بحث + 4700 بازدید | 132 پست

من برای دخترم که امسال کنکوریه خیلی آکادمی‌ها رو بررسی کردم، آکادمی مهر رو هم دیدم، چیزی که برام جالب بود تعداد زیاد رتبه‌های برترشه. ظاهراً رکورددار بیشترین تعداد رتبه‌های برتر کشوره.

گفتم اینجا هم معرفی کنم شاید به درد مامان‌هایی بخوره که بچه‌شون کنکوریه 🌱

mehredu.com

گفت یک ساعته من معطلم تو زندگی اینطوری منو معطل نکن از الان بگم فقط نجاش میکردم انگار دکمه استپ رو من کپگگپلی شده بود نه پلک میزدم نه حرف میزدم بعدا دستشو گذاشت رو فرمون چفت ببخشید من خیلی وقت شناسم بخاطر همین تو اینطور مواقع عصبانی یشم حرکت کرد رفتیم تو محضر دلم میخواست همونجا بمیرم صدام در نمیومد همه میومدن میگفتن چقد خوشکل شدی اما با خودم مگفتم کاش زشت بودم امنجا دلم به حال سادگی پدر مادرمم سوخت که فکر کدن من خوشبخت میشم نه این حتی وسر پیغمبرم باشه من دلم باهاش نیست

سر سفره عقدمون یه دختر اومد کنارم نشست گفت مبارک باشه  گفتم ممنونم گفت خیلی خوشکل شدی بازم گفتم ممنونم همون لحظه عاقد و مردونه همه اومدن داخل ،،،اومد کنارم نشست قند و تور بالای سرمون گرفتن یه لحظه بالای سرمون نگاه کرد به همون دختره ک چند لحظه پیش کنارم نشسته بود گفت مهسا تویی؟و عاقد شروع کرد اشهد منو خوند ومنم رضایت دادم بزن برقص و تموم

تا چند مدت توهم بود منم هینطور به خودم قبولوندم که خیلی ها ازدواج میکنن وتوهم حواست به درست باشه سال تحصیلی پیش دانشگاهیی شروع شد باهم رفتیم خریدای مدرسه رفتم مدرسه کم کم واسه دختری که هیچ پسری تو زندگیش نبوده وهر از گاهیی محبت وابراز علاقه ای میبینه و حتی واسه دختری که تو خانواده ای بوده که پدر و ادر اون جور که باید وشاید از نظر علاقه ومحبت بچشون رو ارضا نکردن میشه بگی عاشق میشه

همینطور گذشت یه شب خونه عموش همه دعوت بودن گفت ماروهم دعوت کردن رفتیم دیدم قبلش خیلی خرابه حالش دست میکشه تو موهاش مشت کوچولوی میزد تو فرمون گفتم الت خوبه گفت نه یکم گرمه زمستون بود و سرذ گفتم خب کوتتو در بار گفت اران خیرسیم اونجا در میارم رفتیم همه بودن احساس معذبی داشتم هیچکس رو اونجا نمیشناختم خواهر شوهرمو مدر شوهرم هم گرم صحبت با دختر عموها و هم عروس ها بودن یه گوشه نشسته بودم یه لحظه نگاش کردم دیدم خیره شده به جایی رد نگاهشو گرفتم دیدم داره به دخترعموش که اسمش مهسا بود نگاه میکنه سنگینی گاه منو حس کرد وسریع نگاهشو دزدید

مهمونی تموم شد و برگشتیم تو راه رسوندن من به خونه گفتم چرا اینقدر ناراحتی گفت چیزی نیست چون مرخصی کاریم تمومه و از فردا باید برم سرکار یکم گرفته ام ولی خب خانوما خیلی تیزن از اون نگاهش از اول تا اخرش رو خونده بودم ولی به روی خودم نیوردم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2834
2835
2108