بسم الله الرحمن الرحیم
فصل 1
6/3/97
آریسا مُعین 20ساله دانشجوی رشته معماری دراصفهان خواهربزرگتر اوبه اسم نیکا28ساله
یه برادربه اسم آرش30ساله فوق تخصص وجراح غددومدرس دانشگاه علوم پزشکی *******ومادرش شیرین رحیمی چهل وپنج ساله وپدرش کیان چهل ونه ساله ومدیرعامل شرکت صنایع پتروشیمی
آریسا دردانشگاه سرکلاس نشسته بود وبه صحبت های استادگوش میکرد... ساتیارپسرعموش هم همکلاسی اش بود،باخودش گفت:این استادکرمی هم مثل اینکه تخم کفترخورده اومده وای چقدرحرف زد،خداروشکر کلاس تموم شد واستادبعدازگفتن خسته نباشیدبچه ها!کلاس راترک کرد،آریساوبقیه مشغول جمع کردن وسایلشون بودن که مونا دوست وهمکلاسی آریسا،خیلی شادوالبته یه کم پرروبود،مشتی به کمرآریسا زدوبالبخندبهش خیره شد،آریسا به سمتش برگشت ووقتی چهره ی خندون مونا رودید،عصبانی تر شد
بالگدبه ساقِ پای مونا زد که ازدردبه دیوارچسبید:) آریساازترسِ مونا،سریع ازکلاس بیرون دوید یه چندلحظه تو محوطه دانشگاه منتظر مونا موند،مونا اومد امابه سرعت ردشدبدون اینکه یه نگاه به آریسا بندازه آریساباخودش گفت:الااااهی فکرکنم خیلی محکم زدم دردش اومده ،موناازدانشگاه خارج شد،آریسا دنبالش میدوید وصداش میکرد:مونا موناجونم مونا مونایی اَه وایسا دیگه دخترنفسم گرفت چه تندمیری ببخشیدخواهری مونا سر جاش ایستاد اما برنگشت،آریسا به سمتش رفتو بغلش کرد:ببخشیدخواهری
موناباخنده گفت:خیلی بیشعوری آریسا گفت:تقصیرخودت بود همون لحظه ساتیارخودش رو به اونها رسوند وروبه موناگفت:ببخشش دیگه مونا خانم انقدراذیتش نکن این دخترعموی منو
افتخارمیدی دخترعمو؟مونا باآرنج به پهلوش زد،آریسا آخ بلندی گفت که ساتیارباصدای بلندمیخندید
آریسا:بیخودنخند! پشت چشمی نازک کرد ورو به مونا گفت بیا عزیزم مونا که از حسّ آریسانسبت به ساتیارخبرداشت،احساس اضافی بودن میکرد گفت:نه ممنون داداشم میاددنبالم،آریسا یواش گفت آخه دختر داداش توکه نمیادچرا الکی میگی؟بیا! ساتیارکه تا
اون لحظه بالبخندبه اونا نگاه میکرد گفت:بفرماییدمونا خانم شما رومیرسونیم...به سمت سراتوی شیک ومشکی رنگش رفت ودر جلورو بازکرد به آریسا گفت بفرماییدوقتی آریسا سوارشد درو بست وگفت موناخانم شماهم بفرماییدتعارف وبذاریدکنارموناسوارشد ساتیارهم روی صندلی اش قرارگرفت بعداز یه سکوت طولانی بالاخره ساتیاربود که به حرف اومدپرسیداشکالی نداره ضبطو روشنش بکنم؟آریسا:نه چه اشکالی؟ساتیاردستش رو به سمت ظبط ماشین برد و روشنش کرد صدای شهاب مظفری توی ماشین پیچید:چیکارمیکنی اینجوری که دیونه میشم /بیادلبریتویکم کمترش کن/دلم عاشقه بیشترازاین نذارعاشقت شه/داره میره قلبم بیاباورش کن/حدی داره دل بردن/واسه تو مردن/همه ی عااالم ای وای چه بده حالم/آریسا باخودش گفت خوشبحال کسی که ساتیاربخاطرش اینوگوش میده ای کاش...
اشکهاش رویواشکی پاک کردو بیرون رو نگاه کرد،ساتیار باتعجب یه نگاهی به آریسا انداخت وگفت چیزی شده؟
-نه
یه طوری نه رو گفت که ساتیار دیگه چیزی نپرسید
دلم دیگه طااقت نداره دلم بیقرااره/داره کم میااره/دیگه خستم از حاالت چشم تو،هااله ی باحال نصفه کاره/دلم دیگه طاقت نداره دلم بیقراره داره کم میاره/دیگه خستم از حالت چشم تو/هاله ی باحال نصفه کاره/میلرزونه این زلزله قلبمو دین وایمونمو/زندگیمو به هم ریخته چشات/یه آدم تواین زندگی اگه کسی مثل توداشته باشه/مگه چیزی میخاد/حدی داره دل بردن/واسه تومردن/همه ی عااالم ای وای چه بدحالم... آریساباخودش گفت:ساتیار،آهنگت داره حرف دل منومیزنه، اماتو...
هوووف :(
مونا رو رسوندن اما همچنان سکوت بینشون حاکم بود ساتیاربه چشمهای خیس از اشکِ آریسااشاره کرد:آهنگش غمگین نبود!
آریسا منظورشو فهمیدو غمگین نگاهش کرد: منویادکسی میندازه،
منظورش ازاینکه گفت منویادکسی میندازه درواقع اون شخص خودِساتیاربوداماساتیارباخودش فکرکرد آریساعاشق شده وحسابی عصبانی بود وقتی جلوی در خونه رسیدند
-ساتیار:من کاردارم نمیتونم بیام خونه تون به عمو سلام برسون کاری بامن نداری؟چیزی لازم نداری؟آریسا کشته ی همین صدای بَم ساتیاربود،زمانی که تُن صدایش پایین بود،صدای بَمِش جذابترش میکرد اما خبر نداشت که صدای ساتیار از عصبانیته که دو رگه شده آریساگفت:نه ممنون خداحافظ-خداحافظ