بذار تجربه ی خودمو بگم بهت
سال ۸۵ بیست و یک سالم بود منو ب ی پسری معرفی کردن واسه ازدواج
اون زمان از شرایط خونه خسته بودم فقط میخواستم برم مستقل بشم
پسره قیافه نداشت فقط خوش صحبت بود و امتیاز دیگش این بود ک پسر اول خونه بود کدخدایی میکرد
۲تا داداش داشت هر دو خوش تیپ و درس خونده اما اون درس نخونده بود
اون زمان تو هتل کار میکرد مثلا میخواست ب باباش ثابت کنه میتونه مستقل باشه
باباش مصالح ساختمان فروشی داشت تو شهرشون معروف بودن
واقعا قیافش ب دلم ننشست
خیلی سعی کردم بپذیرمش اما نشد
سعی کردم ب موقعیتش فکر کنم
خونه ماشین خانواده اما نشد ک نشد
و الان خوشحالم ک نشد
بعدها فهمیدم معتاد بوده
الکی بوده
چون خانوادش خوب بودن هیچ کس متوجه نشده بوده
خونه پدری هر چقدرم اوضاع خراب باشه باز خونه پدریه راه بازگشت و شروع دوباره هست اما ازدواج سخته