خانما من شوهرم از اول بهم گفته اهل سیگار و مشروب نیس
من همیشه تعریفش رو میکردم و خیلی خوشحال بودم یمدت همش با داداشش بود تنها میموند منم خیالم راحت بود ولی بعد فهمیدم برادر شوهرم سیگار و مشروب میخوره خیلی نگران بودم همش به شوهرم میگفتم میگفت بچه که نیستم میدونم بده
خلاصه موند تا اینکه عروسی دوستش بود اونجا هم سیگار میکشید هم مشروب و الکل میخورد
تو عروسی وقتی فهمیدم دنیا دور سرم چرخید خدایا شوهر من میگفت دور این چیزا نمیره چیشد پس
یعنی قبلا هم میکشید
خیلی خیالم راحت بود میگفتم عاقله هیچوقت نه دنبال خیانت میره هم این چیزا خداروشکر
ولی ولی انگاری دنبال مشروب و سیگار رفته
حالا دارم دق میکنم شب عروسی سر این بحث کردیم کلی گفت من دوس دارم بخورم
امشب هم جایی دعوت بودیم که جمع جوری بود میخوردن و میکشیدن
شوهر منم عصبانی بود میگفت تو نمیذاری بخورم نریم..... خلاصه رفتیم مهمونی