دوستان من یه خواهر دارم یه داداش پارسال داداشم سربازی یه روز رفت بعد نرفت لیسانس هست دیگه هم قبول نکرد بره از پارسال داداشم یه دختر دوس داره که به من گفته البته زیاد نمیگه منم چنبار گفتم که اگه میخای با مامان بحرفم بریم خواستگاری میگه نه من خونه ندارم کار ندارم و اینا بابای من یه کارگر ساده هست یه ماشین داریم که داداشم اونو برداشته اسنپ کار میکنه چون سربازی هم نرفت فعلان نمیتونه جایی مشغول شه خرج ماشینو بابام میده و داداشم کار میکنه میگه درنمیاره پول و داداشم از بابام پول لباس و اینا رو میگیره میگم آخرش که چی باید یه روز ازدواج کنه میگه با این وضع نمیشه همسنهای من خونه دارن ماشین دارن کار دارن من ندارم بیست و پنج سالشه خودشم از یه طرف هم ناراحته که با اون دختر قهر کرده خواهرم هم میگه که اون دختر یه بچه داره و زن هست من الان هم که باردارم دادشم هی میاد میگه خبری ازش نشده و اینا و منم واقعا غصه میخورم نمیدونم دیگه بخدا بیشتر شبها از فکر خواهر برادرم خوابم نمیبره راجب خواهرم تو تاپیکهای قبل گفتم مامانم خیلی خوبه خیلی رعایت حالم رو میکنه مخصوصا که میدونه بارداریم پرخطر هست چیکار کنم برای داداشم از اون دختر نه اسمش رو میدونم و نه آدرسی که برم حرف بزنم آشتی کنن فقط غصه میکشم امروز رفتم خونه مامانم خواهرم گفت که داداشم دیشب داشته گریه میکرده من فک میکنم چون این دختر بچه داره و زن هست داداشم به مامانم نمیگه وگرنه میدونه که مامانم چنبار گفته اگه کسی رو میخای بگو بریم باهاش حرف بزنیم البته با این شرایطی هم که سربازی نرفت کار هم گیرش نمیاد و فقط میگه فلان کس پدرش براش خونه خرید و اینا منم بابام اونقدر نداره که خونه بخره البته میدونم اگه ازدواج کنه صد در صد در حد وظیفه اش انجام خواهد داد
خدایی هست که بیشتر بیشتر دوستمان دارد .....میگذرد هم سختی ها هم خوشی ها.... قدر لحظات رو بدانیم
اون خانم خلاف شرع نکرده یه زن کامله ولی برادر شما در حال حاضر شرایط ازدواج نداره .اگه خیلی جنم داشت خدمتشو تموم میکرد الانم یه سرباز فراری حساب میشه که ممکنه هرلحظه بگیرن ببرنش صلاح نیس یه دختر رو پاسوز خودش کنه. درحال حاضر فقط باید خدمتشو بره
یه وقتایی واقعا نمیشه کاری کرد وفقط باید زمان بگذره نمیدونم چی بگم اما تقریبا همه یه جاهایی بالا پایین دارن داداشتم سنش کمه اون زن رو به عنوان کسی میبینه ک میخاد نجاتش بده وقهرمانش باشه
داداش منم یه مدت عاشق یه زنه شده بود مطلقه بود یه بچه داشت از داشمم ده سال بزرگتر بود دختره خبلی حرفه ای بود.. داداشمم سرش با همه دعوا کرد و تو روی خانواده واستاد تنها رفت خواستگاریش باباهه از خونه انداختش بیرون گفته بود دختر به بی کس وکار نمیدیم.. الان مخفی باهم رابطه دارن چمیدونم والا