میگفت گفتم حالا شوهرم چیکارش کنم رفتم به متدرشوهرم گفتم داودخییلی عصبی شده شیشه میکشه میوفته به جون خونه نمیدونم چیکارکنم میترسم بریم خونه جدیدابرومونوببره خواهرشوهرم گفت اینجابدش کمپ ببری وونجا چیکار ابروتوببره میگفت دیگه منم ازخداخاسته شربت خواب اوربهش دادم زنگ زدم کمپ اومدبردش
بعدازظهرقراربود اسباب کشی کنیم مادرشوهرم گفت زنگ بزن فلانی(برادرشوهرش)بیاداسباب روببره من گفتم نه مادرمیدم حمل اساسیه اونوواسه چی توزحمت بندازیم مادرشوهرش میگه پس باباروهم ببراونوقت میگه عروس اصلامنوادم حساب نکرد مریمم میگه باشه اساسیه روبارمیزنیم بعد بعدناهارخودمون میریم منم منوباباباهم میریم
خلاصه میگفت اونداسباب اساسیه روبارزدن بردن خونه جدید هم خواهرم رفته بود که وسیله هاروتحویل بگیره(فقط خواهرش میدونست پدرومادرش هیچ کس نمیدونست)میگفت بعدناهار به مادرشوهرم گفتم میرم بالاروتمیزکنم گفت باشه برو میگفت جاریم پایه بود وبامن همراه گفتم بریم خونه اونا که نزدیک مادرشوهرم اینا بود استراحت کنیم مادرشوهرمم گفت برو رفتیم تا درخونشون رسیدم زنگ زدم اژانس اومد شماروبه خیروماروبه سلامت