دوستان من یه خواهر دارم از من چند سال بزرگتر هست خیلی زیاد دوسش دارم مامان و بابام رو هم خیلی دوس دارم خواهرم خواستگار زیادی داشت ولی با یه فردی دوست بود که معتاد بود و تمام خواستگارها رو رد میکرد به منم میگفت ازدواج خوب نیست بهتر هر دو مجرد بمونیم منم نصیحت میکردم که نه ازدواج کنیم و اینا منم چندتا خواستگار داشتم که رد کردم بعد از چند سال یبار عموم خواهرم رو با اون فرد معتاد تو خیابون میبینه و اون فرار میکنه خواهرم رو تنها میذاره و عموم خواهرم رو دعوا کرد و گفت اگه اون میخاست تو این هشت سال می اومد و اینا اون موقع فهمیدم خواهرم منتظر ایشون بوده عموم اومد به بابام گفت و اینا توی فامیل آبرومون رفت و یکی دوماه با سختی گذشت که بابام از خواهرم قول گرفت و بخشیدش و اجازه داد بره بیرون خواهرم خیلی به پسره التماس میکرد و اینا ولی مسره تو اون زمان با یه دختر عقد کرد هر از گاهی احساس میکنم از قبل حرف عقدش بوده داییم هم از به طرف رفت با برادر پسر حرف زد که دیگه دور خواهرزاده من نیاد و فهمیدیم که این آقا هر روز پول یکبار موادش رو از خواهرم میگرفت خواهرم شهریه دانشگاشو زیاد میگفته و از بابام زیاد میگرفته و میداده به ایشون بعد از چند ماه دوباره خواهرم خواستگار داشت که نه گفت مامانم حتی به پاش افتاد که بیا بریم مشاور داری خودتو بدبخت میکنی قبول نکرد و بعد از یه سال من خواستگار داشتم و به خواهرم گفتم گفت تو منتظر من نباش ازدواج کن الان ها هر وقت میام خونه مامانم دلم به حال مامانم میسوزه و همچنین بابام با اینکه خواهرم رو خیلی دوسش دارم و تمام این مدت دلداریش دادم و اینا بیچاره مامانم یه حرف میگه گریه و زاری اینا میکنه بابام خیلی شکسته شده هر از گاهی از خواهرم بدم میاد که چرا انقدر آزار داده اینا رو
خدایی هست که بیشتر بیشتر دوستمان دارد .....میگذرد هم سختی ها هم خوشی ها.... قدر لحظات رو بدانیم
عزیزم...خواهرتون حتما باید مشاوره بره...این رفتار و اخلاق و البته منطق و تفکر...اصلاحش در توانه شما نیست...نمیخوام بی رحم باشم...ولی خواهرتون بی فکر...بی منطق...خودخواه...بی پروا...و خیلی چیزها هست که شما نمیتونین...اونها رو درمان کنید...باید حتما پیشه مشاوره بره...یا حداقل...اگر قبول نمیکنه...خودتون یا پدر و مادرتون برن...تا بتونن...نحوه برخورد و اصلاح خواهرتون رو یاد بگیرن...تا شاید فرجی بشه...و بتونه در ادامه زندگی رو به خودش و البته شما و پدر و مادرتون زهر نکنه...
حق داری ..مطمعنن منم بود ساکت میشدم..باش حرف بزن..یجور ک بعقل بیاد ..
حرف اونقدر زدیم که نگو توکل بخدا دیگه همه چی مونده بخدا که به اشکهای منو مادرم و پدرم رحم کنه من بخاطر خاطر خواهرم اشکهای پدرم رو دیدم گفت با آبروم بازی کردی حرفهایی شنید که کمرش شکست
خدایی هست که بیشتر بیشتر دوستمان دارد .....میگذرد هم سختی ها هم خوشی ها.... قدر لحظات رو بدانیم
هنوز سنی نداره تو این دوره زمونه 40 سالگیم ازدواج میکنند فکر کنم خواهرت فکر میکنه دیگه نمی تونه ازدواج کنه و برای همیشه تنها می مونه برای همین همش داره بهونه میگیره شما و مادرتون باید دلگرمش کنید و راضیش کنید تا بره پیش یه روانشناس تا حالش بهتر بشه