سلام یه جاری دارم که بچه اولمون رو باهم باردار شدیم یعنی اون چند سالی بچه دار نمیشد و بعد با هم در حد یه هفته اختلاف بچه دار شدیم بماند اول که مادر شوهرم فهمید من باردارم هچی بهم نگفت خواهر شوهرم زنگ زد ببین ما قرار نیست تعارفت کنیم اون دلش میشکنه در اصلم ازش میترسیدن مثل الان گفتم خوب چیکار دارم . زد و یه هفته بعد باردار شد خدارو شکر ولی اگه مادر شوهرم زنگم میزد میگفت حالش اینطوریه میگی خوب میشه مشکلی نیس نمیگفت تو درد داری من تو شرایط سخت مالی همسرم بچه دار شده بودم یادمه کمر درد شدید داشتم که به زور بلندم میکردن از جام زنگ زد به جای این که احوالم رو بپرسه گفتاون اینطوری شده چکار کنه. خلاصه یه روز یکی از فامیلامون خبر اورد خواهرش گفته چه جور ادمین چرا نمیره خونه جاری احوالش بپرسه در حالی که منم حامله بودم یه روز رفتم خونه مارد شوهرم دیدم اوضاع خوب نیست وقتی رفت خواهر شوهرم دیدم به شوهرم میگه چرا نمیه احوالش بپرسه کلی سر صدا و جیغ زده منم فقط تنم میلرزید تلفنی زنگش میزدما قبول نبود تا بچه هامون بزرگ شدن همینطور زنگ میزد تو رو فرق میذارن بچتو فرق میذارن با من منم با خوش رویی میگفتم فکر میکنی زد این دفعه باردار شدم به شوهرمگفتم نمیخوام کسی بدونه تا دو ماههو نیم اونم چون دفعه قبلی دیده بود گفت باشه بعد که به همه گفتیم خونه مارد شوهرم دیدمش هیچی نگفت توقع نداشتم که چیزی بگه خواهر شوهرم گفت چرا سنگینه گفتم مگه با شما ها نیس اخه چه چند وقت یه بار اونا رو میتکونه. مادر شوهرم یه دفعه بعد ش گفت پسرم گفته چرا باید از دهن دیگرون بشنوه چرا بهش نگفته منم عصبانی شدم گفتم دفعه قبلیم به اندازه کافی عصبی بودم نمیخواستم چی میگفتم باید زنگ میزم فلانی من باردارم بعد من به هیچیکی نگفتم دوباره دیشب خونه مادر شوهرم سنگین بود اومد نشست هیچی نگفت شوهرمم شاره کرد چرا هیچی نمیگی گفتم تازمانی اون اینطوره نم باهاش همینطورم حتی اونم ناراحت شده بود حالا هم به شوهرم گفتم هر وقت اون باشه من نمیرم خونه مادرت اعصابم به هم میریزه من چیکار کنم