خواهر گلم من همسن تو بودم دقیقا همین احساسات تو رو داشتم. شوهرم خ خ اذیتم میکرد مادرشوهرم میومد خونم سرم جیغ میکشید هرچییییی تهمت و فحش و بدو بیراه بلد بود با جیغ فریاد بارم میکرد میرفت. من میموندم با یک دل شکسته اعصاب ناراحت و تپش قلب، خفه خون میگرفتم. توی سن 20سالگی پژمرده شده بودم. شوهرم و مادر و خواهرش بهترین روزهای جوونیمو با خاک یکسان کردند. منم از ترس اینکه آبروم نره سالیان سال سکوت کردم سوختم و ساختم. اونام دیدن چقدر بی عرضه و ترسو ام تا تونستن سوارم شدند. مث یک کلفت تو خونشون کار میکردم.هی میگفتم حرف مردم، آبروی بابام، حرف جاری ها.
ولی الان فهمیدم حرف مردم بی اهمیت ترین چیز دنیاست. طلاق بخشی از ازدواجه. چرا فکر میکنی اگه طلاق بگیری آبروتو میره؟ مگه هزاران زنی که طلاق گرفتند بی آبرو اند؟
اگه از هیچ کس و هیچ چیزی نمیترسیدی چیکار میکردی؟ چشماتو ببند و عمیق فکر کن. واقعا اگه از هیییییچ چیزی نمیترسیدی طلاق میگرفتی؟