1507
عنوان

راهنمایی میخوام آقایون هم بیان 📸

2287 بازدید | 217 پست

فرض کنید شوهر و زندگیتون و دوست دارین با همه ی مشکلات و دعواهایی که داشتین... قصد طلاق ندارین و شرایطش هم نیست..... 

من چند بار به اعتیاد شوهرم شک کردم یه چیزایی دیده بودم ولی بهش که میگفتم اصلا زیر بار نمی‌رفت حتی میگه اگه شک داری بریم آزمایش بدیم... ولی چند روز پیش کیف پولشو باز کردم تریاک دیدم هیچی نگفتم دو سه روز هرروز گشتم دیدم همیشه هست... نمیدونم اگه میکشه چرا هیچوقت بوشو نفهمیدم اگه میخوره چجوری آخه؟ چندبار تو دستشویی دیدم چند قطرش ریخته بود ولی نمی‌فهمم چطور ممکنه 

خواهرانه بهم بگین اگه جای من بودین چیکار میکردین با شرایطی که اون اول گفتم

آقایون اگه شما بلدین بگین چجوری مصرف میکنه عکسشم میذارم بگین اصلا تریاکه یا چیز دیگس


زنها...از تکراری شدن...از دوست نداشته شدن...از مثل روز اول نبودنمیترسند....گاهی زنها رامثل روز اول دوست بدارید ...مثل شوق اولین بوسه ...

اگه دنبال درمان قطعی سینوزیت حاد و یا پیشگیری از سرماخوردگی کودک خود هستین 

حتما از داروهای گیاهی بیونوریکا آلمان استفاده کنید

1473

انشاءالله الوچه و لواشک باشه تو اشتباه برداشت کردی😣

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما دوسال از اون روزا میگذره 😞، تو این دوسال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این دوسال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .در اواخر برج ۷ انتقال جنین صورت گرفت و دوهفته بعد در کمال ناباوری جواب ازمایش مثبت دراومد.شیرینی پخش کردیم،قربونی کردیم ،شله‌زرد نذری دادیم و غرق شادی بودیم تا اینکه دوروز بعد ازمایش تکرار کردیم بتا اومد پایین و تکرار دوباره اون نتیجه مشابه داشته .رشد جنین به گفته دکتر متوقف شده بود ...اینبار اینقدر دردش سنگین بود که حس مرگ داشتم و دلم مرگ میخواست.باز هم نشد💔😞 التماس دعا دارم دوستان❤💔

میخواستم شوخی کنم گفتم شاید ناراحت شی😕😕

ولی تریاک مگه ابکیه که چند قطره ش بریزه 

سفته ها

کور و کَر عشقیم؛ تو کَر، من ز تو کَرتر🤕                                  تو خاک به سر هستی و من خاک به سر تر😑😒                               گویند که عشّاق جهان عقل ندارند🤪                                                یعنی تو خَری، من به مراتب ز تو خَرتر😐😐✋🏻
1485

الان باید ده صحفه بگذره هی باید بگیم بگذار زود باش دیگه 

تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارو غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفتیم همه بیدارشدند قدر آیینه بدانید که هست نه در ان وقت که افتادو شکست
احتمالا ساقي محل هستن

نه مطمعنم خودش مصرف داره

زنها...از تکراری شدن...از دوست نداشته شدن...از مثل روز اول نبودنمیترسند....گاهی زنها رامثل روز اول دوست بدارید ...مثل شوق اولین بوسه ...
1476

شبیه لواشکه😫😫😫😫

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما دوسال از اون روزا میگذره 😞، تو این دوسال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این دوسال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .در اواخر برج ۷ انتقال جنین صورت گرفت و دوهفته بعد در کمال ناباوری جواب ازمایش مثبت دراومد.شیرینی پخش کردیم،قربونی کردیم ،شله‌زرد نذری دادیم و غرق شادی بودیم تا اینکه دوروز بعد ازمایش تکرار کردیم بتا اومد پایین و تکرار دوباره اون نتیجه مشابه داشته .رشد جنین به گفته دکتر متوقف شده بود ...اینبار اینقدر دردش سنگین بود که حس مرگ داشتم و دلم مرگ میخواست.باز هم نشد💔😞 التماس دعا دارم دوستان❤💔
1514
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1477
1511
1492
1426
1515
1479
1504
1439
1402
1462
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
1483
29
1506
داغ ترین های تاپیک های امروز