نمیدونم چیشد...یهو چشماش دلمو برد....صداش عقلو از سرم برد....دستاش ک تو دستم بود نجابت دخترونمو زیر سوال برد....نفساش ریتم زندگیم شد....خنده هاش آرزوم شد....من باهمه چیش خاطره دارم...حتی حتی با رفتنش...وقتی میرفت بهار بود...ولی برامن از صد تا پاییز تلخ تر بود....نداشتنش تا بمیرم یه داغه رو دلم....اسمش حتی اسمش ک بیاد قلبم شروع میکنه ب دیوونگی............چشماش...صداش...دستاش...نفساش...خنده هاش....اسمش...همش الان ماله کسیه که به قول خودش لیاقت داره مادر بچه هاش بشه....
دوتا سقط داشتم کلی سختی و افسردگی کشیدم خیلی وقتا ناامید بودم حالا فهمیدم باردارم الانم که هم قرص میخورم هم امپول میزنم هم سرم هم شیاف که واسم بمونه میشه واسم دعا کنید که مشکلی پیش نیاد تنها دل خوشی زندگیم همین بارداریه دعام کنید ممنون🍀