پارسال یازده تیر دختر شیش روزام رو ازدست دادم امسال دوازده ابان دختر دیگه ای از دست دادم بهم بگید خدا و عدالتش کجان که نوازدمو از بغلم میگیره اونم یهوی من چیکار کنم به کی شکایت خدا رو بکنم چرا بچه هامو ازم میگیره چرا اخخ چرا دختر نازنینم پرکشید رفت پیش ابجیش .من تنها گذاشت هفته پیش این موقع تو بغلم بود شیر میخورد چرا اخه چرا چرا بهم دادی وازم گرفتی .یهوی اونم بچه هام میخوابن بعد بی حال میشن بعد تو کما میرن ودیگه برنمیگردن .دردم چطور درمان کنم اخه
عزیییزم. خدا بهت صبر بده. هیچ کار خدا بیحکمت نیست. این علائمی که میگی تو بچه خواهر من هم بود. بی حالیش بخاطر تشنج بود. اما بچه خواهرم موند و عمرش به دنیا بود. الان معلولیت داره و زندگی عادی نداره. حتما حکمت بچهدخواهر من این بوده که بمونه. شاید خدا نخواسته یه عمر ذره ذره اب شدن بچههات رو ببینی
شب ها وقتی دستان کوچکت را در دستانم قرار میدهی و با نوازش مادرانه انگشتانم به خواب میروی،با خودم فکر میکنم...دیگر چه کسی در طول عمرت انقدر عاشقانه و بدون چشم داشت برای آرامشت تلاش میکند... بعد از این روزهای کودکی، دیگر چه کسی توی خواب محو تماشایت میشود و به رویت لبخند میزند تا آسوده بخوابی؟و من چقدر دیر میفهمم عظمت عشق مادرم را. و تو هیچ وقت نمیفهمی! هیچ وقت حجم احساس مرا درک نخواهی کرد! تو دختر نیستی! تو هیچ وقت مادر نمیشوی