ما تو روستا زندگی میکنیم ی دختره ک سی و خورده ای سالش بود تعریف میکرد یکی اومده خاستگاریم بازنشو مادرش..از تهران..زنه بچه دار نمی شده..میگه انقدررر خوشگل بوده زنه و چسبیده ب شوهرش نشسته بوده..میگه گفتن باید بیای تهران خونه مادره این سر شهر زندگی کنی بچه ک آوردی هم بدی ب این زنه...و همینجوری بمونی خونه مادره...
البته این ردشون کرده...الانم عروس شده...
صحبتم اون مرده و زن بیچاره ش بلخره میره و ی دختر دیگه رو میگیره...میگن گفتن میخایم بچه از خون خود پسرمون باشه